تبليغاتX
دنباله كتاب چراسني شدم

دنباله كتاب چراسني شدم

بنازم اي عمر به شمشیرت که دنیارامسلمان کرده ای جمله کافران رادعوت به اسلام کرده

 

 

دنباله کتاب چرا سنی شدم

ديدار با آيت الله وحيد خراساني و آيت الله استادي

 

آيت الله وحيد خراساني در دفتر انجمن اسلامي به من گفت: در فرصت مناسب به قم بياييد تا با يكديگر ديداري داشته باشيم. لذا پس از چند ماهي كه از آغاز ترم يازدهم سپري شده بود، به اتفاق آقاي وحيد خراساني به قم عزيمت و با حضور در حوزه علميه قم با توجه به اينكه با محيط حوزه علميه، اساتيد، و طلاب آشنايي كامل داشتم، اما احساس نمودم كه نگاه ها به نحوي به ما معطوف شده كه احساس بيگانگي مي كردم. لذا تمايل چنداني به ماندن در حوزه علميه را نداشتيم.

به منزل آقاي وحيد خراساني رفتم. آيت الله با نگاه هاي خود اين پيام را داد كه آن رابطه دوستانه و خاص استاد و شاگردي و معمول قبلي را نداشتيم. با توجه به اين كه ايشان استاد ما نيز بود، ارادت و احترام خاصي به ايشان داشتيم و شايد همين تعلق خاطر بود كه آقاي وحيد خراساني ما را ضمانت و از زندان آزاد نمود.

به هر حال باب به مذاكره گشوده شود. آقاي وحيد خراساني خطاب به ما گفت: احسنت به شما كه از طلبه هاي بسيار برجسته و به اصطلاح امير حوزه علميه بوديد. بسيار از شما گله مندم چون احساس مي كردم امير حوزه شما بوديد كه تمام اساتيد و برنامه هاي حوزه علميه قم را نقش بر آب كرديد. سپس افزود انتخاب و اعزام شما در ماموريت هاي مختلف به مناطق سني نشين اساسا به اين جهت بود كه شما به حوزه علميه و خصوصا مكتب علوي، افتخار مي كرديد اما متاسفانه، نه تنها اين طور نشد، بلكه شما مايه سرافكندگي حوزه و مكتب علوي نيز شديد.

سپس افزود تصور ما بر اين بود كه حضور شما طلبه هاى ممتاز و برجسته در مناطق سنى نشين كاملا تاثير گذار اما متاسفانه آنچه شاهد هستيم نه تنها تاثير مثبت به جاى نگذاشت بلكه خود نيز تحت تاثير تبليغات تعدادى سنى وهابى كه اساسا با مكتب علوى عناد و عداوت دارند، قرار گرفته ايد و به تمامى معتقدات شيعى خود پشت كرده و مذهب خود را به بازى گرفتيد و تا حدى آبرو و اعتبارحوزه علميه، مذهب شيعى، مكتب علوي و حتى خانواده خود را زير سؤال برده و بى اعتبار كرده ايد كه دانشجويان در دانشگاه را متاثر كرده ايد و انگيزه هاى درونى آنان را از بين برده ايد طورى كه دانشجويان جهت انجام مناسبت هاى مذهبى و برنامه هاى مذهبى حضور نمى يابند. و همچنين اضافه نمود آنقدر مذهب شيعى و خط فكري شيعه را سبك پنداشته ايد و به آن ضربه وارد كرده ايد كه تاكنون سابقه نداشته است.

در پايان گفت: چنانچه مشكل مالى داشته باشيد و يا سبب ضعف و نياز مالى و از اين جهت به مذهب شيعى خود پشت كرده ايد و سنى شده ايد، پول هر چه بخواهيد حتى تا سطح پنج، ده ميليون تومان به شما خواهم داد.

با وجودى كه من و آقاي عليرضامحمدى ارادت و احترام خاص نسبت به آقاي آيت الله وحيد خراسانى داشتيم و به هيچ وجه نمى خواستيم حركت و يا برخورد نامناسبى انجام دهيم كه حمل بر بى ادبى شود اما ضرورت ابرازعقيده به ما حكم كرد تا ضمن مراعات احترام و حريم حرمت استاد و شاگردى به توصيه هاى به اصطلاح استاد گونه و پدر گونه آقاي آيت الله وحيد پاسخ گوئيم كه در اين حال بنده صحبت آقاي وحيد خراسانى را قطع كرده و گفتم: شماخودتان مى دانيد كه ما چقدر نسبت به حضرت على ارادت و احترام قائل هستيم اما اينجا بحث عقيده است و ما به جهت مطالعه و تحقيق به باورهاى دينى اتصال يافته و سنى شده ايم. لذا بحث پول و مسائل دنيوى ديگر براى ما حتى يك ريال ارزش ندارد و به اين صورت توجيه و تاكيد كرديم راهى را كه انتخاب كرده ايم بدون بازگشت خواهد بود. سپس بنده گفتم: البته عذر مى خواهم كه در محضر استاد خودم اين موضوع را مطرح مى كنم، اينجا بحث عقيده است و خطاب به آقاي وحيد خراسانى گفتم شما بحث از پنج ميليون تومان داريد اما ما حاضريم بيست ميليون تومان به شما بدهيم و شما سنى شويد كه بالاخره احساس كرديم ادامه بحث از اين نوع نه تنها مشكل ما و آقاي وحيد خراسانى را حل نخواهد كرد، بلكه تصور كرديم كه زمينه هاي ايجاد كدورت بيشتر را به همراه خواهد داشت. لذا ترجيح داديم با ختم جلسه از ايشان خداحافظى كنيم كه در همين حين ايشان گفتند: آقاي آيت الله استادى به من گفته است در صورت حضور شما نزد من نيز ديدارى داشته باشند كه بر اساس توصيه مزبور به خدمت آيت الله استادى و آيت الله مكارم شيرازى رسيديم.

آيت الله استادى، رياست حوزه علميه قم را نيز به عهده داشت كه با حضور در منزل ايشان و جلسه يك ساعته ايشان نيز عينا همان مطالبى كه آيت الله وحيد خراسانى گفته بودند را تكرار كرد. سپس با خدا خافظى از ايشان به تهران مراجعت نموديم. بهر حال در موقع خدا حافظى با هر دو شخصيت روحانى مذكور احساسات و عمق نارضايتى و تاسف آنان را نسبت به گمراه شدن ما كاملا درك نموديم.

سفر به كاشان و سخنراني در مسجد كاشان

به اتفاق آقاي محمدى با ماشين شخصى خودمان به كاشان عزيمت كرديم. البته هدف از مسافرت كاشان را قبلا در ذهن خود برنامه ريزي كرده بوديم به نحوى كه قرار گذاشتيم با حضور در كاشان و برقراري ارتباط با فرزند "آيت الله مدنى" كه مديريت حوزه علميه را به عهده داشت، برنامه سخنرانى داشته باشيم، گرچه از آثار و نتيجه مسافرت و سخنرانى در كاشان آگاهي كامل داشتيم و مى دانستيم سخنرانى در چنين مكانى خاص، پرداخت بهاى سنگينى براى ما به همراه داشت و يا به تعبيراتى اجراى چنين برنامه اي مصداق كامل خودكشى و درگيرى هاى بعدى و غيره خواهد بود، اما تمام مشكلات را پذيرفتيم و يا به عبارتى اعتراف داريم به اين كه انگيزه هاى درونى و اعتقادي سبب شده بود بدون توجه به آثار و عواقب خطر ساز چنين برنامه اي، به اصطلاح ريسك كرده و تمامى آثار تخريبى اين سفر را پذيرفتيم.

بر اين اساس عزم سفر كرده بوديم. پس از ورود به كاشان آقاي "مدنى" فرزند "آيت الله مدنى" را در منزلشان ملاقات كرديم. با توجه به آشنايي قبلى كه با ايشان داشتيم برنامه سفر خويش را به اطلاع ايشان رسانيديم. از او خواستيم تا ترتيب برگزارى جلسه سخنرانى را بدهند. آقاي مدنى كه احتمالا از تحولات اعتقادى (سنى شدن ما) بى خبر بود و يا از مشكلات و گرفتارى هاى ايجاد شده در دانشگاه اطلاعي نداشت، لذا پذيرفت و در مناسبتى خاص و در يكي از مساجد كاشان برنامه سخنرانى را ترتيب داد كه با اين شكل توانستيم در مسجد كاشان سخنرانى داغي را ارائه نماييم.

البته اشاره به اين نكته را نيز ضروري مى دانم،كه آقاي محمدي به لحاظ داشتن لكنت زبان، معمولا برنامه سخنراني را به عهده من مى گذاشت. لذا در ابتداي بحث و سخنرانى سعى كردم كلى بافى و يا كلى گويى را مراعات و در شرح و بيان عقيده، تعديل و نظرات اعتقادى خود را طوري مطرح سازم كه احساس بر انگيز نباشد، اما اين طور نشد و به اصطلاح تا جايى پيش رفتم كه خط فكري شيعى را زير سؤال بردم، و به خط قرمز رسيده بودم.
چون بحث
شخصيت و جايگاه "حضرت عمر" در بين خلفاء و صحابه پيامبر صلي الله عليه وسلم- و همچنين اين نكته را اضافه كردم كه اسلام آوردن على آنچنان كه مى گويند و مى نويسند باعث فخر و مباهات نيست زيرا على كودكى بيش نبوده و در خانه رسول الله صلي الله عليه وسلم- پرورش يافته و افكار و اخلاق و عقيده رسول اللهصلي الله عليه وسلم- در او نيز تاثير گذار بوده، پس اسلام آوردن حضرت عمر مهم است كه ايشان يكى از بزرگان قبايل بوده و موضوع "ابولؤلؤ" ملعون نيز به ميان كشيده شد، حضار در جلسه كه شايد تا آن زمان هيچ گاه با چنين سخنرانى و از زبان هيچ روحانى شيعى نشنيده بودند و به اصطلاح گنگ و منگ و گيج و متعجب شده بودند كه چه شده كه يك روحانى شيعى از شخصيت "حضرت عمر"، و به قول آنها دشمن اهل بيت اين طور و با احترام ياد مى كند.

به هر حال وضعيت را به حدى نامناسب ديدم كه ترجيح دادم به سخنرانى خاتمه دهم. پس از ختم جلسه سخنرانى به هر شكلى كه شد از مسجد خارج شده و به تهران برگشتيم.

مدتى بعد از برگشتن مان به تهران، سخنرانى مزبور بازتاب نامناسبى در فضاى دانشگاه به جا گذاشت و تقريبا اين طور مطرح مى شد كه تعدادي سنى وهابى با لباس روحانى شيعى در مسجد كاشان سخنرانى كرده اند.

البته آنچه كه به نظر مى رسيد، خبر مزبور بازتابى از سخنزانى روز جمعه بعد، امام جمعه كاشان بود كه با انتقاد از عملكرد نيروي اطلاعاتى در مورد اجازه دادن سخنرانى به دو نفر سنى وهابى در مسجد كاشان كه به قول ايشان از دشمنان مذهب شيعى تعريف و يا تمجيد نموده بودند را زير سؤال برد.

پس از فروكش نمودن باز تاب خبر سخنراني در كاشان و آرام شدن فضاى دانشگاه، متوجه شديم كه دانشجوى زندانى (محمد رضا موسايى)، پس از دستگيرى توسط مامورين اطلاعات و شكنجه هاى روحى و روانى و خصوصا شوك هاى برقى مغز، دچار اختلالات روانى شده و در آسايشگاه روانى تهران نگهداري مى شود. لذا من و آقاي محمدي به آسايشگاه جهت ملاقات با ايشان رفتيم.

آقاي (محمد رضا موسايى) كه كاملا دچار اختلالات روانى شده بود ما را نمى شناخت و پس از ورود ما تا حدود نيم ساعت با خنده هاي ممتد به ما نگاه مى كرد، كه با مشاهده حالت روانى اين دانشجو، ناراحتى و اضطراب شديدي به ما دست داد. زيرا ايشان از متفكرترين مغزي دانشگاه به شمار مى رفتند. به هر حال بعدا متوجه شديم كه ايشان به همين حالت شهيد شده اند. «انا لله و انا اليه راجعون» اين اتفاق در اواسط ترم دوازدهم دانشگاه روى داد.

اخراج از دانشگاه، شكنجه و زندان

 

در ابتداى ترم سيزدهم قرار داشتيم، پس از شايعات زيادى در مورد واقعه سخنرانى كاشان و به دنبال آن شهادت "محمدرضا موسايى" سعى مى كرديم تا از انجام هرگونه تحرك و عمل غير معمولى، خصوصا اعمال غير متعارف و بر پايى نماز جماعت كه در دانشگاه زمينه هاى عدم رضايت مسؤلين دانشگاه، به ويژه انجمن اسلامى را به دنبال داشت، پزهيز نمائيم، اما واقعه شهادت "محمد رضاموسايى" باعث شد تا به مناسبت گراميداشت خاطره و ياد اين دانشجوى شهيد، مجلس بزرگداشتى برگزار نمائيم.

پس از برگزاري مجلس و اقامه نماز جماعت كه حدود هشتاد يا نود نفر دانشجوى شيعى حضور داشتند، ضمن ايراد سخنرانى، مساله و بحث دو نفر سنى وهابى و سخنرانى آنان در مسجد كاشان را مطرح كرده، با اين ترتيب افشا نمودم آن دو نفر سنى وهابى من و آقاي محمدى بوده ايم.

روز بعد دفتر انجمن اسلامى دانشگاه من و آقاي محمدى را احضار كردند. باز آقاي دكتر حكاكيان آنجا حضور داشت، به ما تذكر داده شد و يا به قول خودشان اتمام حجت گرديد چنانچه در آينده در محيط دانشگاه چنين جلسه و گردهمايى صورت گيرد، با ما شديدا برخورد خواهد شد.

مدتى بعد به مناسبت خاصى قرار شد اجتماعى در دانشگاه تشكيل شود. يكى از روحانيون كه مسئوليت برنامه ريزي و اجراى جلسه را به عهده داشت، پس از مقدمه چينى و تعريف و تمجيدهاى زيادى، پاكتى را كه گويا حاوى پنجاه هزار تومان پول بود، به من داد و سپس افزودند در افتتاحيه جلسه، آياتي از قرآن كريم را تلاوت كنيد اما حتما در پايان تلاوت (صدق الله علي العظيم) بگوئيد. احساس كردم كه ايشان مورد خاصى را در نظر دارد، گويا مطلع شده اند كه من سنى شده ام، احتمالا اين تلقى را داشت كه سنى ها از تلفظ نام "على" حتى در قرائت نيز اكراه دارند.

عجب طرز تفكر احمقانه و ابلهانه اي بود، كدام مسلمان اهل سنت است كه از ذكر نام "على" اكراه داشته باشد؟ به هر حال چون خواستم كه فقط لج ايشان را در آورم و يا ايشان را كلافه نمايم گفتم خير من به هيچ وجه "صدق الله العلى العظيم " نمى گويم و (صدق الله العظيم) مى گويم و به اين صورت بگو مگو بين من و جناب آقاي رضايى به حدي رسيد كه با گذاشتن پاكت محتوى پول در دستش،گفتم به هيچ وجه حاضر به قرائت نيستم. اما چون برنامه افتتاحيه نزديك و احتمالا شخصى ديگر حضور نداشت، لذا با اصرار و سماجت اساتيد دانشگاه خصوصا آقاي دكتر "هدايت" به قرائت قرآن پرداختم و با "صدق الله العظيم" تلاوت را خاتمه دادم.

پس از اتفاق مزبور، صبح روز دوم و يا روز سوم بود كه به دفتر دانشگاه احضار و با فاصله فقط نيم ساعت، حكم اخراج من را پس از هفت سال تحصيل در دانشگاه شهيد بهشتى، صادر نمودند. و با اين ترتيب عملا از دانشگاه اخراج شدم.

گرچه آقاي محمدي بعد از فهميدن ماجرا كه بيشتر از من ناراحت به نظرمى رسيد، خواست با شخصى كه حكم اخراج من را داده بود مشاجره نمايد، اما آن بنده خدا خودش گفت كه فقط مسئوليت ابلاغ حكم اخراج را دارد و بس و تصميم گيري در خصوص اخراج از دانشگاه بر اساس تصميمات كميسيون و يا هيئت علمى دانشگاه و غيره صورت گرفته است.
پس
از اخراج از دانشگاه، تلفنى پدرم را مطلع كردم اما پدر ضمن اينكه سخت عصبانى به نظر مى رسيد گفت مباركت باشد حالا راضى شدى؟ برو گاوي قرباني كن. به هر حال ناراحت و مضطرب به خانه آمدم و با سركوفت زدن و ملامت هاى والدين، پدر بزرگ ها و مادر بزرگاها و سايرين مواجه شدم. البته پدر و مادر تلاش زيادى به عمل آوردند تا زمينه هاى برگشت مرا به دانشگاه فراهم سازند و حتى مسئولين دانشگاه پذيرفتند و مشروط نمودند به اينكه توبه كنم. اما شرايط آقايان به نحوى بود كه براى من به هيچ وجه قابل قبول و پذيرش نبود.

حتي يكى از روحانيون كه در انجمن اسلامى دانشگاه حضور داشت يك روز با هم برخورد كرديم ايشان به من گفتند: كه من خواب ديده ام شما توبه كرده ايد و به دانشگاه برگشته ايد، من در جواب ايشان گفتم: خير است خوابى پريشان و غيرقابل تعبير مى باشد.

سفري به سوى بلوچستان

 

پس از اخراج از دانشگاه و سركوفت خوردن و ملامت شدن توسط والدين و با توجه به اينكه شرايط غيرقابل تحملى برايم ايجاد شده بود، به اتفاق آقاي محمدى تصميم گرفتيم سفر مجددي به بلوجستان داشته باشيم.

در بلوچستان با تعدادى از شخصيت های روحانى ارتباط برقرار كرده و در مورد وضعيت خويش توضيح داديم و گفتيم قبلا شيعه و حالا سنى شده ام و تقاضا نموديم تا در حوزه هاي علمى (مدارس دينى) به تحصيل مشغول باشيم اما آقايان كه عمدتا اعتماد به ما نداشتند و تصور مى نمودند كه اطلاعاتى و جهت كسب خبر آمده ايم، با عنوان اين گونه مطالب كه مدرسين و طلاب با لهجه هاي محلى تدريس و تحصيل مى نمايند، محدوديت هاى مكانى و تغذيه دارند، امكانات كافى ندارد و غيره، از پذيرفتن ما خوددارى نمودند، اما تحليل شخصى ما اين بود كه آقايان اساسا اعتماد و يا اعتباري به قول و قرارهاي شيعه قائل نيستند كه با اين ترتيب مجددا به تهران باز گشتيم.

بازگشت به تهران

 

پس از بازگشت از مسافرت چند روزه بلوچستان، و حضور در خانواده،  پدرم كه سخت ناراحت و عصبى شده بود بدون توجه به عواطف پدري و ملاحظات شخصيتى و جايگاه اجتماعى خود كه يك پزشك بود، به خشونت متوسل شده و با سيلى و مشت و لگد و كابل برق، به جان من افتاد و هر چه قدر كه توانست مرا كتك كاري كرد. به هنگام اعمال خشونت و كتك كاري مادرم كه شايد از ديدن صحنه مذكور شديدا ناراحت شده بود، به قصد ميانجيگري جلو آمد اما پدرم تا حدى عصبى و خشن شده بود كه مادر را نيز كتك زد.

در آن روز و يا شايد روز بعد چندين بار از هوش رفتم كه با ريختن آب سرد به سر و صورتم به هوش آمدم. در آخرين مرحله كتك كارى و زمانى كه پدر خواست از منزل بيرون برود دست و پاى مرا بسته و به نحوى كه قصاب ها لاشه گوسفندان را آويزان مى كنند، مرا آويزان نمود كه پس از خروج پدر، مادرم وضعيت پيش آمده را تلفني به اطلاع آقاي محمدى رسانيد و از او خواست تا مرا بيرون ببرد. زمانى كه آقاي محمدى رسيد جانى نداشتم و آقاي محمدى همانند جنازه اى مرا به دوش گرفت و از منزل بيرون برد كه بالاخره از آن اتفاق چند روزى نگذشته بود كه حادثه دستگيرى من و آقاي محمدي پيش آمد.

دستگيري مجدد

در منزل آقاي محمدي نشسته بوديم، درست يادم هست كه دختر بچه چهار ساله ي ايشان كه در عالم كودكانه خود غرق و در حال بازي با يك ظرف بزرگ و پر از آب بود، ناگهان درب منزل به صدا در آمد پس از باز شدن درب منزل تعدادي اطلاعاتي وارد منزل شدند بلا فاصله من و آقاي محمدي را دستبند زدند در حالي كه كشان كشان به بيرون مي بر دند دويد و با دو دست كوچك خود دستبندهاي پدر را گرفت و آنقدر فشار مى داد و تلاش مى كرد كه دست بندها را پاره و يا باز كند، اما موفق نشد. مجددا شلوار پدر را محكم گرفت و آن چنان جيغ و داد كشيد كه ديدن آن لحظات عاطفي قلب هر انسان با عاطفه اى را به درد مى آو رد.

به هر حال چاره اي نبود، در حالى كه دو دست آقاي محمدي دست بند زده شده بود، دست هاى خود را دور گردن دخترش انداخت و پيشانى و فرق سر او را بوسيد و خدا حافظي كرد. ديدن آن صـحنه و تلاش كودك و خداحافظى پدر، دل هر نظاره گرى را آتش مى زد.

پس از دستگيري من و آقاي مـحمدى به واحد اطلاعات كشوري انتقال داده شديم. البته نمى دانيم كجا بود. در اطلاعات برخورد نامناسب و يا شكنجه و آزار بدنى در كار نبود. اوقات ما بيشتر صرف مصاحبه و مكالمه، بازجوئى، تكرار مكررات و از اين نوع بود. البته سؤالات از ما اساسا پيرامون مسائلى از اين كه چگونه و چطور شد كه گمراه شديد، عامل چيست و كيست و عمدتا پرسش و پاسخ در اين زمينه ها بود. تصور مى كنم كه حدودا ده يا دوازده روز به طول انجاميد. البته از همان اوائل دستگيرى و توقيف در اطلاعات كشورى با وجودي كه هميشه جز در مواردى كه در اتاق خود بوديم، در حالت چشم بسته به سرمى برديم. آقاي محمدي گفت كه عموى من يعنى (فرشيد) را حين بازجوئى از ما ديده كه حضور داشته است. اين احتمال وجود داشت كه عمويم يكي از عوامل مهم اطلاعاتى بوده باشد.


پنجشنبه سوم آبان 1386 |
 

دنباله کتاب چرا سنی شدم

انتقال به شكنجه گاه مخوف اطلاعات

 

پس از حدود ده روز بازجويى ما را به واحد ديگرى كه شكنجه گاه مخوف و عظيمى بود، انتقال دادند. در حالى كه چشمان ما را بسته بودند، فردى با صداي ناهنجار و كلفت خطاب به آن مامور و يا مامورانى كه ما را بدرقه و انتقال داده بودند، گفت: اينها همان ياران عمر و دشمنان على هستند.

به هر حال پس از تحويل ما و رفتن ماموران، مجددا همان مرد با صداى كلفت و ناهنجار خطاب به ما گفت: آيا مى دانيد اينجا كجاست؟ سپس افزود: اينجا جائى ايست كه خرها را مى آورند و انسان مى كنند.

نحوه صحبت اين شخص كه وى را حاجى صدا مى زدند، دل ما را تكان داد، سپس ما را در دو اتاق جدا از هم و سلول تك نفرى قرار دادند. فاصله ما به حدى بود كه به زحمت صداي يكديگر را مى شنيديم. البته وضعيت محل نگهداري به حدى نامناسب بود كه بوى تعفن مى داد. به هر حال پس از مدتى كه نمى دانم چقدر گذشت ما را براي حساب و كتاب به صورت انفرادى بردند. اول آقاي محمدي را بردند، نمى دانم با او چه كار كردند اما زمانى كه نوبت من رسيد و به قول آنان اعتراف ننمودم اول با نصيحت و سپس با سيلى و لگد از من حسابى پذيرائى كردند. البته واقعا منظور شكنجه گران را از اعتراف نمي دانستم، چون هر چه كرده و يا گفته بوديم، همه را در همان مرحله تحقيقات و در اطلاعات كشورى گفته بوديم و يا در واقع چيزى براى گفتن نداشتيم، اما به قول آقاي محمدى شياطين چه نوع اعترافاتى و يا مسائلى مطرح مى نمودند كه روح ما از آن خبر نداشت؟

واقعا اعتراف به صورت رازى در آمده بود و اينكه به چه چيز و چگونه اعترافى داشته باشيم تا نظر شكنجه گران را تامين نمايد، اما نشد.

يكى دو روز بعد دوباره جهت حساب و كتاب و يا اخذ اعتراف احضار شديم. اين بار نيز با زدن شلاق و سيم كابل به كف پاها تا حدي كه امكان راه رفتن نبود ما را شكنجه دادند، اما نتوانستند از ما اعتراف بگيرند.

مرحله سوم و در چند روز بعد به داخل اتاق بزرگى كه احساس مى كردم در طبقه پايين است، ما را بردند. ابزار و آلات پيشرفته شكنجه و آزار بدنى به صورت اتوماتيك تعبيه شده بود البته اينكه با ما چه كردند و چه ديديم و چه شد، خدا مى داند وهمين بس كه ترسيم تصوير آنچه كه شد در ذهنم به هيچ صورت نمى گنجد.

فقط از خداوند سبحان مى خواستيم كه هيچ انسانى را به اين محل نكشاند و استغفار مى نموديم. چند روزى گذشت، سپس مرحله چهارم حساب و كتاب شروع شد. شكنجه و آزار شايد از بدترين نوع خود بود. يعنى با وارد كردن شوكاهاى برقى به مغز براى اولين بار با اين روش شكنجه مواجه شده بوديم، احساس مى كردم به محض وارد نمودن شوك از هر دو طرف و داخل گوشهايم خون فوار مى زند كه البته در اين روش فقط مدت زمان كوتاهى مقاومت و در هر مرحله شوك بيهوش افتاده و تا زمانى اصلا نمى فهميدم كه بر سر ما چه آمده است. به هر حال اين روش چندين بار تكرار شد.

سپس روش ديگر كه به شكل ديگرى بود را به كار گرفتند. كه با بستن مچ هر دو پا به ميله اى بالا كشيده مى شديم و پس از مدتى سرا پايين قرار دادمى شديم تا آنچه كه در شكم و معده بود بيرون ريزد و بعضا خون از دهانمان بيرون و جارى مى شد. در آخرين بار كه جهت حساب و كتاب و يا شكنجه برده شديم. ابتدا آقاي مـحمدي را بردند. نمى دانم با وى چكار كردند اما زمانى كه نوبت به من رسيد، جايگاه عليرضا را آن چنان غرق در خون ديدم، كه به نظر مى رسيد شهيدش كرده اند. كاملا از آن ميز و يا تخت و يا هر چه كه گفته مى شد خون هاى تازه مى چكيد پس از بردن من در جايگاه و پاى ميز محاكمه احساس مى كردم كه آخرين لحظات حيات من است و مرگ من قطعى است. البته اينكه چه شد و چه كار كردند نفهميدم اما آنچه كه بعدا و در اتاق و يا سلوك خود متوجه شديم اين بود كه از تمام بدن احساس درد مى كردم و كاملا دچار ضعف شده بودم، گويا جنازه اى بيش نبودم. پس از اين شكنجه كه احتمالا آخرين مرحله شكنجه ها بود، تا مدت زمان حدودا سه روز از اعمال شكنجه خود دارى نمودند. البته به طوري كه بعدا متوجه شديم چون قرار بود قريبا به دادگاه برده شويم شايد علت توقف شكنجه به همين منظور بوده باشد.

پس از حدود سه يا چهار روز كه تقريبا توان سرپا ايستادن داشتيم، به دادگاه ويژه روحانيت برده شديم. پس از ورود در دادگاه در حالى كه پدر و مادرم نيز حضور داشتند به محض ديدن پدرم سعى كردم ايشان مرا نبينند، لذا خود را پشت سر مامورى كه ما را آورده بود، مخفى شدم. اما پدر مرا ديد تمايل برخورد و سلام عليك با هيچ يك از آشنايان و نزديكان حتى پدر و مادر را نداشتم و يا اينكه نمى توانستم و يا شايد اجازه نداشتم كه وضعيت خود را براى آنان تشريح كنم. لذا سكوت كامل را اختيار نموديم. پس از حضور در دفتر آقاي سليمى كه قاضى دادگاه بود. چهار مورد اتهام اعلام شد، به ترتيب:

ا- مرتد شدن

2- محارب با خدا

3- مفسد فى الارض

4- رابطه با آمريكا و اسرائيل

به هر حال اينكه چطور و چگونه از خود دفاع كرديم و چه گفتيم. نمى دانم اما فقط مى دانم از خداوند كمك خواستم. آقاي سليمى قاضى دادگاه حكم بازداشت موقت و انتقال به زندان (اوين) را صادر نمود. پس از صدور حكم با وجودى كه حكم دادگاه صادر شده بود، مجددا با همان مامورين به شكنجه گاه قبلى منتقل شديم. گويا آقايان شكنجه گران هنوز هم متقاعد نشده و يا به قولى از شكنجه دادن ما سير نشده بودند. مرحله ديگري از شوك برقى مغزى انجام و سپس به زندان "اوين" انتقال يافتيم.

منتقل شدن به زندان اوين

 

پس از انتقال به زندان "اوين" گويا در دنياى ديگرى قدم نهاده بوديم. به اين معنا كه از جهنم به بهشت آمده ايم. چون حداقل از آن شكنجه ها و آزارهاى بدنى شياطين شكنجه گر، راحت شديم. به لحاظ بدني تا حدى ضعيف و نحيف وآسيب ديده بوديم كه تقويت و يا ترميم آسيب ديدگي ها مدت زماني به طول انجاميد در زندان اوين افراد متفاوتي از هر قشر و گروه وجود داشتند، اما حوصله معاشرت و گفتگو با كسى را نداشتيم. پس از مدت زمانى پدر و مادرم به ملاقاتم آمدند. گرچه تمايل چندانى به ملاقات نداشتند اما به هر حال با ملاقات والدين در ضمن صحبت هاى ايشان تقريبا متوجه شدم كه پدر مقدارى متعادل به نظر مى رسد، گرچه هيچ گونه اعتنا و توجهى به ملاقات يا بحث هاى پدر نداشتم. چندي بعد پدر آقاي محمدى نيز به ملاقات من آمد ضمن مقدمه چينى اظهار داشت اگر شما را به دادگاه احضار نمودند شخصا همه چيز را به عهده بگيريد تا زمينه آزاد شدن عليرضا فراهم شود. البته به قول خودش قول مردانه داد كه پس از آزادى محمدى، زمينه هاى آزادى مرا نيز فراهم كند. گرچه اعتمادى به قول و قرارهاي مردانه آن نداشتتم اما قلبا دوست داشتم تا آقاي محمدي هر چه زودتر آزاد شود به دو دليل: اول اينكه خاطره روز دستگيرى من و آقاي محمدى و آن حالات عاطفى دختر بچه چهار ساله آقاي محمدي كه سعى داشت پدرش را آزاد كند، در ذهنم مجسم و تداعى شد. ثانيا احساس مى كردم كه پدر آقاي محمدى هنوز هم به فرزندش علاقه مند است. لذا به پدر محمدى قولى دادم كه وقت حضور در دادگاه تمامى مسئوليت ها را شخصا به عهده خواهم گرفت. و اعلام خواهم كرد. كه آقاي محمدى را من فريب داده ام (توضيحا اينكه آقاي محمدى از قول و قرارهاي من و پدرش كاملا بى اطلاع بود).

به هر حال پس از حضور مرحله دوم در دادگاه مسئوليت تمامى قضايا را به عهده گرفتم كه بر اساس حكم دادگاه آقاي محمدى حدودا پس از سه ماه زندانى، با قرار وثيقه آزاد شد.

تقريبا در پنجمين و ششمين ماه زندانى در "اوين" آثار شوكهاي برقى مغزى تاثيرات خود را نشان داد، به نحوي كه در زندان چندين بار دچار اختلالات مغزي شده و بى هوش مى شدم. حالات روانى مزبور تا حدى خطرساز به نظر مى رسيد كه زندانيان "اوين" اختلالات موجود و خطرهاى ناشى از آن را به دادگاه اطلاع دادند كه پس از حضور مرحله سوم در دادگاه و در حالى كه تعدادي از آقايان دوستان و آشنايان قبلى كه در جمع آنان آقاي دكتر "حكاكيان" ملعون نيز حضور داشت- كه البته بعدا متوجه شدم كه سبب حضور آنان اداي شهادت عليه من بوده- پس از صدور قرار وثيقه به ميزان سى و پنج ميليون تومان از زندان آزاد شدم. به هر حال عوارض آن شكنجه ها و اختلالات مغزى تا هنوز هم در مغز و اعصابم بروز مي كنند و ظهور دارند.

سفر مشهد همراه پدر و مادر

 

سال 1377 پس از صدور قرار وثيقه و آزادى از زندان و به جهت بروز عوارض مغزى ناشى از شوك هاى برقى، وضعيت روحى و جسمى مناسبى نداشتم. و پدر نيز كه تقريبا متعادل تر شده بود، تحت نظر درمان مستقيم پدر قرار گرفتم به نحوى كه بهبودى نسبى حاصل گرديد. در اين مقطع زمانى خاص پدر تصميم داشت تا ترتيب اعزام من را جهت پيگيري و دنبال ادامه تحصيل و اخذ مدارك پزشكى به خارج از كشور بدهد، اما مشكل عمده كه وجود داشت و يا سد راه تصميم گيرى پدر بود همان مورد خاص يعنى تغيير جهت و عقيده بود به نحوى كه راهى را كه انتخاب كرده بودم، بدون بازگشت مى ديدم به هر حال والدين به حسب معتقدات شيعى خود شايد تنها راه حل مسئله را در اين ديدند كه به مشهد مسافرت كنيم و به زيارت امام رضا (ع) برويم و از حضرت بخواهند تا تغييرات روحى و عقيدتى در من بوجود آورد. البته برنامه مسافرت به مشهد و برنامه ريزى خاص و به شرح فوق به نحوى بود كه من از ماهيت سفر به مشهد بى اطلاع بمانم. لذا تحت عنوان مسافرت به مشهد و رفع خستگى هاى روحى و رواني پس از اينكه مقدمات سفر فراهم شد، به مشهد عزيمت كرديم.

پس از حضور در مشهد، روزي به منظور زيارت مرقد امام رضا، در مرقد حضور يافتيم. مادرم حلقه زنجيرى داشت كه خواست آن را به گردنم بيندازد و سپس به پنجره فولادى ببندد كه با اين ترتيب از تصميم مادرم متوجه شدم كه مى خواهند با بستن زنجير دور كردن من تقاضاى شفاعت نمايند كه با ديدن اين صحنه و تصميم مادرم بي نهايت متاثر شدم و گفتم كه مادر مگر من سگ هستم كه با انداختن زنجير به دور گردنم مرا به اين پنجره مى بنديد.

بالاخره هر چه گفتم كه مادر! شما دكتر و روشنفكر هستيد، اين عقيده درستى نيست، اما مادر گفت كه بچه جان سگ امام رضا بودن افتخار است. به هر ترتيبي كه شد مقاومت كردم اما چون احساسات و عواطف مادرى طورى بر من غالب شده بود مقاومت را بيهوده مى ديدم، با ناراحتى گفتم اى امام رضا اگر تو معجزه مى كنى، پس همين الان نفسم را بگير تا از شر مادرم راحت شوم. مادر با ديدن اين صحنه تغيير موضع داد.
به هر حال بعد
از آن از مادرم جدا شدم و نفهميدم كه چكار كردند و چگونه زيارت كردند. من درگوشه اى قرار گرفتم و با قرائت چند آيه از قرآن كريم از خالق امام رضا تقاضا كردم تا به حرمت تمامى بندگان نيك خود كه البته شامل امام رضا نيز مى شد خواستم تا ما را هدايت كند. با اين ترتيب زيارت در مشهد پايان و به تهران مراجعت نموديم.

پس از مراجعت به تهران و اينكه تقريبا وضعيت روحى مناسب ترى داشتم و در كنار خانواده احساس آرامش بهتري مي نمودم. مجددا حضور دكتر"حكاكيان" يعني آن اسطوره خبائث و رضالت در فضاى خانواده مان سايه انداخته وى در قالب جبران اشتباهات گذشته با ايجاد ارتباط با خانواده و من، با ابراز محبت كردن به من و روي خوش نشان دادن يك قبضه سلاح كلت كمرى به من داد و گفت چون دشمن دارى به دردت مى خورد و قول مردانه داد تا در فرصت مناسب جواز كلت را برايم بياورد. اما بعدا متوجه شدم گويا اين دكتر بى وجدان در نظر داشت با دادن كلت به من، مرا مرتكب جنايت كند و يا احيانا اگر با كلت دستگير شدم، حداقل به جرم من چيزى