تبليغاتX
دنباله كتاب چراسني شدم

دنباله كتاب چراسني شدم

بنازم اي عمر به شمشیرت که دنیارامسلمان کرده ای جمله کافران رادعوت به اسلام کرده

 

 

دنباله کتاب چرا سنی شدم

ديدار با آيت الله وحيد خراساني و آيت الله استادي

 

آيت الله وحيد خراساني در دفتر انجمن اسلامي به من گفت: در فرصت مناسب به قم بياييد تا با يكديگر ديداري داشته باشيم. لذا پس از چند ماهي كه از آغاز ترم يازدهم سپري شده بود، به اتفاق آقاي وحيد خراساني به قم عزيمت و با حضور در حوزه علميه قم با توجه به اينكه با محيط حوزه علميه، اساتيد، و طلاب آشنايي كامل داشتم، اما احساس نمودم كه نگاه ها به نحوي به ما معطوف شده كه احساس بيگانگي مي كردم. لذا تمايل چنداني به ماندن در حوزه علميه را نداشتيم.

به منزل آقاي وحيد خراساني رفتم. آيت الله با نگاه هاي خود اين پيام را داد كه آن رابطه دوستانه و خاص استاد و شاگردي و معمول قبلي را نداشتيم. با توجه به اين كه ايشان استاد ما نيز بود، ارادت و احترام خاصي به ايشان داشتيم و شايد همين تعلق خاطر بود كه آقاي وحيد خراساني ما را ضمانت و از زندان آزاد نمود.

به هر حال باب به مذاكره گشوده شود. آقاي وحيد خراساني خطاب به ما گفت: احسنت به شما كه از طلبه هاي بسيار برجسته و به اصطلاح امير حوزه علميه بوديد. بسيار از شما گله مندم چون احساس مي كردم امير حوزه شما بوديد كه تمام اساتيد و برنامه هاي حوزه علميه قم را نقش بر آب كرديد. سپس افزود انتخاب و اعزام شما در ماموريت هاي مختلف به مناطق سني نشين اساسا به اين جهت بود كه شما به حوزه علميه و خصوصا مكتب علوي، افتخار مي كرديد اما متاسفانه، نه تنها اين طور نشد، بلكه شما مايه سرافكندگي حوزه و مكتب علوي نيز شديد.

سپس افزود تصور ما بر اين بود كه حضور شما طلبه هاى ممتاز و برجسته در مناطق سنى نشين كاملا تاثير گذار اما متاسفانه آنچه شاهد هستيم نه تنها تاثير مثبت به جاى نگذاشت بلكه خود نيز تحت تاثير تبليغات تعدادى سنى وهابى كه اساسا با مكتب علوى عناد و عداوت دارند، قرار گرفته ايد و به تمامى معتقدات شيعى خود پشت كرده و مذهب خود را به بازى گرفتيد و تا حدى آبرو و اعتبارحوزه علميه، مذهب شيعى، مكتب علوي و حتى خانواده خود را زير سؤال برده و بى اعتبار كرده ايد كه دانشجويان در دانشگاه را متاثر كرده ايد و انگيزه هاى درونى آنان را از بين برده ايد طورى كه دانشجويان جهت انجام مناسبت هاى مذهبى و برنامه هاى مذهبى حضور نمى يابند. و همچنين اضافه نمود آنقدر مذهب شيعى و خط فكري شيعه را سبك پنداشته ايد و به آن ضربه وارد كرده ايد كه تاكنون سابقه نداشته است.

در پايان گفت: چنانچه مشكل مالى داشته باشيد و يا سبب ضعف و نياز مالى و از اين جهت به مذهب شيعى خود پشت كرده ايد و سنى شده ايد، پول هر چه بخواهيد حتى تا سطح پنج، ده ميليون تومان به شما خواهم داد.

با وجودى كه من و آقاي عليرضامحمدى ارادت و احترام خاص نسبت به آقاي آيت الله وحيد خراسانى داشتيم و به هيچ وجه نمى خواستيم حركت و يا برخورد نامناسبى انجام دهيم كه حمل بر بى ادبى شود اما ضرورت ابرازعقيده به ما حكم كرد تا ضمن مراعات احترام و حريم حرمت استاد و شاگردى به توصيه هاى به اصطلاح استاد گونه و پدر گونه آقاي آيت الله وحيد پاسخ گوئيم كه در اين حال بنده صحبت آقاي وحيد خراسانى را قطع كرده و گفتم: شماخودتان مى دانيد كه ما چقدر نسبت به حضرت على ارادت و احترام قائل هستيم اما اينجا بحث عقيده است و ما به جهت مطالعه و تحقيق به باورهاى دينى اتصال يافته و سنى شده ايم. لذا بحث پول و مسائل دنيوى ديگر براى ما حتى يك ريال ارزش ندارد و به اين صورت توجيه و تاكيد كرديم راهى را كه انتخاب كرده ايم بدون بازگشت خواهد بود. سپس بنده گفتم: البته عذر مى خواهم كه در محضر استاد خودم اين موضوع را مطرح مى كنم، اينجا بحث عقيده است و خطاب به آقاي وحيد خراسانى گفتم شما بحث از پنج ميليون تومان داريد اما ما حاضريم بيست ميليون تومان به شما بدهيم و شما سنى شويد كه بالاخره احساس كرديم ادامه بحث از اين نوع نه تنها مشكل ما و آقاي وحيد خراسانى را حل نخواهد كرد، بلكه تصور كرديم كه زمينه هاي ايجاد كدورت بيشتر را به همراه خواهد داشت. لذا ترجيح داديم با ختم جلسه از ايشان خداحافظى كنيم كه در همين حين ايشان گفتند: آقاي آيت الله استادى به من گفته است در صورت حضور شما نزد من نيز ديدارى داشته باشند كه بر اساس توصيه مزبور به خدمت آيت الله استادى و آيت الله مكارم شيرازى رسيديم.

آيت الله استادى، رياست حوزه علميه قم را نيز به عهده داشت كه با حضور در منزل ايشان و جلسه يك ساعته ايشان نيز عينا همان مطالبى كه آيت الله وحيد خراسانى گفته بودند را تكرار كرد. سپس با خدا خافظى از ايشان به تهران مراجعت نموديم. بهر حال در موقع خدا حافظى با هر دو شخصيت روحانى مذكور احساسات و عمق نارضايتى و تاسف آنان را نسبت به گمراه شدن ما كاملا درك نموديم.

سفر به كاشان و سخنراني در مسجد كاشان

به اتفاق آقاي محمدى با ماشين شخصى خودمان به كاشان عزيمت كرديم. البته هدف از مسافرت كاشان را قبلا در ذهن خود برنامه ريزي كرده بوديم به نحوى كه قرار گذاشتيم با حضور در كاشان و برقراري ارتباط با فرزند "آيت الله مدنى" كه مديريت حوزه علميه را به عهده داشت، برنامه سخنرانى داشته باشيم، گرچه از آثار و نتيجه مسافرت و سخنرانى در كاشان آگاهي كامل داشتيم و مى دانستيم سخنرانى در چنين مكانى خاص، پرداخت بهاى سنگينى براى ما به همراه داشت و يا به تعبيراتى اجراى چنين برنامه اي مصداق كامل خودكشى و درگيرى هاى بعدى و غيره خواهد بود، اما تمام مشكلات را پذيرفتيم و يا به عبارتى اعتراف داريم به اين كه انگيزه هاى درونى و اعتقادي سبب شده بود بدون توجه به آثار و عواقب خطر ساز چنين برنامه اي، به اصطلاح ريسك كرده و تمامى آثار تخريبى اين سفر را پذيرفتيم.

بر اين اساس عزم سفر كرده بوديم. پس از ورود به كاشان آقاي "مدنى" فرزند "آيت الله مدنى" را در منزلشان ملاقات كرديم. با توجه به آشنايي قبلى كه با ايشان داشتيم برنامه سفر خويش را به اطلاع ايشان رسانيديم. از او خواستيم تا ترتيب برگزارى جلسه سخنرانى را بدهند. آقاي مدنى كه احتمالا از تحولات اعتقادى (سنى شدن ما) بى خبر بود و يا از مشكلات و گرفتارى هاى ايجاد شده در دانشگاه اطلاعي نداشت، لذا پذيرفت و در مناسبتى خاص و در يكي از مساجد كاشان برنامه سخنرانى را ترتيب داد كه با اين شكل توانستيم در مسجد كاشان سخنرانى داغي را ارائه نماييم.

البته اشاره به اين نكته را نيز ضروري مى دانم،كه آقاي محمدي به لحاظ داشتن لكنت زبان، معمولا برنامه سخنراني را به عهده من مى گذاشت. لذا در ابتداي بحث و سخنرانى سعى كردم كلى بافى و يا كلى گويى را مراعات و در شرح و بيان عقيده، تعديل و نظرات اعتقادى خود را طوري مطرح سازم كه احساس بر انگيز نباشد، اما اين طور نشد و به اصطلاح تا جايى پيش رفتم كه خط فكري شيعى را زير سؤال بردم، و به خط قرمز رسيده بودم.
چون بحث
شخصيت و جايگاه "حضرت عمر" در بين خلفاء و صحابه پيامبر صلي الله عليه وسلم- و همچنين اين نكته را اضافه كردم كه اسلام آوردن على آنچنان كه مى گويند و مى نويسند باعث فخر و مباهات نيست زيرا على كودكى بيش نبوده و در خانه رسول الله صلي الله عليه وسلم- پرورش يافته و افكار و اخلاق و عقيده رسول اللهصلي الله عليه وسلم- در او نيز تاثير گذار بوده، پس اسلام آوردن حضرت عمر مهم است كه ايشان يكى از بزرگان قبايل بوده و موضوع "ابولؤلؤ" ملعون نيز به ميان كشيده شد، حضار در جلسه كه شايد تا آن زمان هيچ گاه با چنين سخنرانى و از زبان هيچ روحانى شيعى نشنيده بودند و به اصطلاح گنگ و منگ و گيج و متعجب شده بودند كه چه شده كه يك روحانى شيعى از شخصيت "حضرت عمر"، و به قول آنها دشمن اهل بيت اين طور و با احترام ياد مى كند.

به هر حال وضعيت را به حدى نامناسب ديدم كه ترجيح دادم به سخنرانى خاتمه دهم. پس از ختم جلسه سخنرانى به هر شكلى كه شد از مسجد خارج شده و به تهران برگشتيم.

مدتى بعد از برگشتن مان به تهران، سخنرانى مزبور بازتاب نامناسبى در فضاى دانشگاه به جا گذاشت و تقريبا اين طور مطرح مى شد كه تعدادي سنى وهابى با لباس روحانى شيعى در مسجد كاشان سخنرانى كرده اند.

البته آنچه كه به نظر مى رسيد، خبر مزبور بازتابى از سخنزانى روز جمعه بعد، امام جمعه كاشان بود كه با انتقاد از عملكرد نيروي اطلاعاتى در مورد اجازه دادن سخنرانى به دو نفر سنى وهابى در مسجد كاشان كه به قول ايشان از دشمنان مذهب شيعى تعريف و يا تمجيد نموده بودند را زير سؤال برد.

پس از فروكش نمودن باز تاب خبر سخنراني در كاشان و آرام شدن فضاى دانشگاه، متوجه شديم كه دانشجوى زندانى (محمد رضا موسايى)، پس از دستگيرى توسط مامورين اطلاعات و شكنجه هاى روحى و روانى و خصوصا شوك هاى برقى مغز، دچار اختلالات روانى شده و در آسايشگاه روانى تهران نگهداري مى شود. لذا من و آقاي محمدي به آسايشگاه جهت ملاقات با ايشان رفتيم.

آقاي (محمد رضا موسايى) كه كاملا دچار اختلالات روانى شده بود ما را نمى شناخت و پس از ورود ما تا حدود نيم ساعت با خنده هاي ممتد به ما نگاه مى كرد، كه با مشاهده حالت روانى اين دانشجو، ناراحتى و اضطراب شديدي به ما دست داد. زيرا ايشان از متفكرترين مغزي دانشگاه به شمار مى رفتند. به هر حال بعدا متوجه شديم كه ايشان به همين حالت شهيد شده اند. «انا لله و انا اليه راجعون» اين اتفاق در اواسط ترم دوازدهم دانشگاه روى داد.

اخراج از دانشگاه، شكنجه و زندان

 

در ابتداى ترم سيزدهم قرار داشتيم، پس از شايعات زيادى در مورد واقعه سخنرانى كاشان و به دنبال آن شهادت "محمدرضا موسايى" سعى مى كرديم تا از انجام هرگونه تحرك و عمل غير معمولى، خصوصا اعمال غير متعارف و بر پايى نماز جماعت كه در دانشگاه زمينه هاى عدم رضايت مسؤلين دانشگاه، به ويژه انجمن اسلامى را به دنبال داشت، پزهيز نمائيم، اما واقعه شهادت "محمد رضاموسايى" باعث شد تا به مناسبت گراميداشت خاطره و ياد اين دانشجوى شهيد، مجلس بزرگداشتى برگزار نمائيم.

پس از برگزاري مجلس و اقامه نماز جماعت كه حدود هشتاد يا نود نفر دانشجوى شيعى حضور داشتند، ضمن ايراد سخنرانى، مساله و بحث دو نفر سنى وهابى و سخنرانى آنان در مسجد كاشان را مطرح كرده، با اين ترتيب افشا نمودم آن دو نفر سنى وهابى من و آقاي محمدى بوده ايم.

روز بعد دفتر انجمن اسلامى دانشگاه من و آقاي محمدى را احضار كردند. باز آقاي دكتر حكاكيان آنجا حضور داشت، به ما تذكر داده شد و يا به قول خودشان اتمام حجت گرديد چنانچه در آينده در محيط دانشگاه چنين جلسه و گردهمايى صورت گيرد، با ما شديدا برخورد خواهد شد.

مدتى بعد به مناسبت خاصى قرار شد اجتماعى در دانشگاه تشكيل شود. يكى از روحانيون كه مسئوليت برنامه ريزي و اجراى جلسه را به عهده داشت، پس از مقدمه چينى و تعريف و تمجيدهاى زيادى، پاكتى را كه گويا حاوى پنجاه هزار تومان پول بود، به من داد و سپس افزودند در افتتاحيه جلسه، آياتي از قرآن كريم را تلاوت كنيد اما حتما در پايان تلاوت (صدق الله علي العظيم) بگوئيد. احساس كردم كه ايشان مورد خاصى را در نظر دارد، گويا مطلع شده اند كه من سنى شده ام، احتمالا اين تلقى را داشت كه سنى ها از تلفظ نام "على" حتى در قرائت نيز اكراه دارند.

عجب طرز تفكر احمقانه و ابلهانه اي بود، كدام مسلمان اهل سنت است كه از ذكر نام "على" اكراه داشته باشد؟ به هر حال چون خواستم كه فقط لج ايشان را در آورم و يا ايشان را كلافه نمايم گفتم خير من به هيچ وجه "صدق الله العلى العظيم " نمى گويم و (صدق الله العظيم) مى گويم و به اين صورت بگو مگو بين من و جناب آقاي رضايى به حدي رسيد كه با گذاشتن پاكت محتوى پول در دستش،گفتم به هيچ وجه حاضر به قرائت نيستم. اما چون برنامه افتتاحيه نزديك و احتمالا شخصى ديگر حضور نداشت، لذا با اصرار و سماجت اساتيد دانشگاه خصوصا آقاي دكتر "هدايت" به قرائت قرآن پرداختم و با "صدق الله العظيم" تلاوت را خاتمه دادم.

پس از اتفاق مزبور، صبح روز دوم و يا روز سوم بود كه به دفتر دانشگاه احضار و با فاصله فقط نيم ساعت، حكم اخراج من را پس از هفت سال تحصيل در دانشگاه شهيد بهشتى، صادر نمودند. و با اين ترتيب عملا از دانشگاه اخراج شدم.

گرچه آقاي محمدي بعد از فهميدن ماجرا كه بيشتر از من ناراحت به نظرمى رسيد، خواست با شخصى كه حكم اخراج من را داده بود مشاجره نمايد، اما آن بنده خدا خودش گفت كه فقط مسئوليت ابلاغ حكم اخراج را دارد و بس و تصميم گيري در خصوص اخراج از دانشگاه بر اساس تصميمات كميسيون و يا هيئت علمى دانشگاه و غيره صورت گرفته است.
پس
از اخراج از دانشگاه، تلفنى پدرم را مطلع كردم اما پدر ضمن اينكه سخت عصبانى به نظر مى رسيد گفت مباركت باشد حالا راضى شدى؟ برو گاوي قرباني كن. به هر حال ناراحت و مضطرب به خانه آمدم و با سركوفت زدن و ملامت هاى والدين، پدر بزرگ ها و مادر بزرگاها و سايرين مواجه شدم. البته پدر و مادر تلاش زيادى به عمل آوردند تا زمينه هاى برگشت مرا به دانشگاه فراهم سازند و حتى مسئولين دانشگاه پذيرفتند و مشروط نمودند به اينكه توبه كنم. اما شرايط آقايان به نحوى بود كه براى من به هيچ وجه قابل قبول و پذيرش نبود.

حتي يكى از روحانيون كه در انجمن اسلامى دانشگاه حضور داشت يك روز با هم برخورد كرديم ايشان به من گفتند: كه من خواب ديده ام شما توبه كرده ايد و به دانشگاه برگشته ايد، من در جواب ايشان گفتم: خير است خوابى پريشان و غيرقابل تعبير مى باشد.

سفري به سوى بلوچستان

 

پس از اخراج از دانشگاه و سركوفت خوردن و ملامت شدن توسط والدين و با توجه به اينكه شرايط غيرقابل تحملى برايم ايجاد شده بود، به اتفاق آقاي محمدى تصميم گرفتيم سفر مجددي به بلوجستان داشته باشيم.

در بلوچستان با تعدادى از شخصيت های روحانى ارتباط برقرار كرده و در مورد وضعيت خويش توضيح داديم و گفتيم قبلا شيعه و حالا سنى شده ام و تقاضا نموديم تا در حوزه هاي علمى (مدارس دينى) به تحصيل مشغول باشيم اما آقايان كه عمدتا اعتماد به ما نداشتند و تصور مى نمودند كه اطلاعاتى و جهت كسب خبر آمده ايم، با عنوان اين گونه مطالب كه مدرسين و طلاب با لهجه هاي محلى تدريس و تحصيل مى نمايند، محدوديت هاى مكانى و تغذيه دارند، امكانات كافى ندارد و غيره، از پذيرفتن ما خوددارى نمودند، اما تحليل شخصى ما اين بود كه آقايان اساسا اعتماد و يا اعتباري به قول و قرارهاي شيعه قائل نيستند كه با اين ترتيب مجددا به تهران باز گشتيم.

بازگشت به تهران

 

پس از بازگشت از مسافرت چند روزه بلوچستان، و حضور در خانواده،  پدرم كه سخت ناراحت و عصبى شده بود بدون توجه به عواطف پدري و ملاحظات شخصيتى و جايگاه اجتماعى خود كه يك پزشك بود، به خشونت متوسل شده و با سيلى و مشت و لگد و كابل برق، به جان من افتاد و هر چه قدر كه توانست مرا كتك كاري كرد. به هنگام اعمال خشونت و كتك كاري مادرم كه شايد از ديدن صحنه مذكور شديدا ناراحت شده بود، به قصد ميانجيگري جلو آمد اما پدرم تا حدى عصبى و خشن شده بود كه مادر را نيز كتك زد.

در آن روز و يا شايد روز بعد چندين بار از هوش رفتم كه با ريختن آب سرد به سر و صورتم به هوش آمدم. در آخرين مرحله كتك كارى و زمانى كه پدر خواست از منزل بيرون برود دست و پاى مرا بسته و به نحوى كه قصاب ها لاشه گوسفندان را آويزان مى كنند، مرا آويزان نمود كه پس از خروج پدر، مادرم وضعيت پيش آمده را تلفني به اطلاع آقاي محمدى رسانيد و از او خواست تا مرا بيرون ببرد. زمانى كه آقاي محمدى رسيد جانى نداشتم و آقاي محمدى همانند جنازه اى مرا به دوش گرفت و از منزل بيرون برد كه بالاخره از آن اتفاق چند روزى نگذشته بود كه حادثه دستگيرى من و آقاي محمدي پيش آمد.

دستگيري مجدد

در منزل آقاي محمدي نشسته بوديم، درست يادم هست كه دختر بچه چهار ساله ي ايشان كه در عالم كودكانه خود غرق و در حال بازي با يك ظرف بزرگ و پر از آب بود، ناگهان درب منزل به صدا در آمد پس از باز شدن درب منزل تعدادي اطلاعاتي وارد منزل شدند بلا فاصله من و آقاي محمدي را دستبند زدند در حالي كه كشان كشان به بيرون مي بر دند دويد و با دو دست كوچك خود دستبندهاي پدر را گرفت و آنقدر فشار مى داد و تلاش مى كرد كه دست بندها را پاره و يا باز كند، اما موفق نشد. مجددا شلوار پدر را محكم گرفت و آن چنان جيغ و داد كشيد كه ديدن آن لحظات عاطفي قلب هر انسان با عاطفه اى را به درد مى آو رد.

به هر حال چاره اي نبود، در حالى كه دو دست آقاي محمدي دست بند زده شده بود، دست هاى خود را دور گردن دخترش انداخت و پيشانى و فرق سر او را بوسيد و خدا حافظي كرد. ديدن آن صـحنه و تلاش كودك و خداحافظى پدر، دل هر نظاره گرى را آتش مى زد.

پس از دستگيري من و آقاي مـحمدى به واحد اطلاعات كشوري انتقال داده شديم. البته نمى دانيم كجا بود. در اطلاعات برخورد نامناسب و يا شكنجه و آزار بدنى در كار نبود. اوقات ما بيشتر صرف مصاحبه و مكالمه، بازجوئى، تكرار مكررات و از اين نوع بود. البته سؤالات از ما اساسا پيرامون مسائلى از اين كه چگونه و چطور شد كه گمراه شديد، عامل چيست و كيست و عمدتا پرسش و پاسخ در اين زمينه ها بود. تصور مى كنم كه حدودا ده يا دوازده روز به طول انجاميد. البته از همان اوائل دستگيرى و توقيف در اطلاعات كشورى با وجودي كه هميشه جز در مواردى كه در اتاق خود بوديم، در حالت چشم بسته به سرمى برديم. آقاي محمدي گفت كه عموى من يعنى (فرشيد) را حين بازجوئى از ما ديده كه حضور داشته است. اين احتمال وجود داشت كه عمويم يكي از عوامل مهم اطلاعاتى بوده باشد.


پنجشنبه سوم آبان 1386 |
 

دنباله کتاب چرا سنی شدم

انتقال به شكنجه گاه مخوف اطلاعات

 

پس از حدود ده روز بازجويى ما را به واحد ديگرى كه شكنجه گاه مخوف و عظيمى بود، انتقال دادند. در حالى كه چشمان ما را بسته بودند، فردى با صداي ناهنجار و كلفت خطاب به آن مامور و يا مامورانى كه ما را بدرقه و انتقال داده بودند، گفت: اينها همان ياران عمر و دشمنان على هستند.

به هر حال پس از تحويل ما و رفتن ماموران، مجددا همان مرد با صداى كلفت و ناهنجار خطاب به ما گفت: آيا مى دانيد اينجا كجاست؟ سپس افزود: اينجا جائى ايست كه خرها را مى آورند و انسان مى كنند.

نحوه صحبت اين شخص كه وى را حاجى صدا مى زدند، دل ما را تكان داد، سپس ما را در دو اتاق جدا از هم و سلول تك نفرى قرار دادند. فاصله ما به حدى بود كه به زحمت صداي يكديگر را مى شنيديم. البته وضعيت محل نگهداري به حدى نامناسب بود كه بوى تعفن مى داد. به هر حال پس از مدتى كه نمى دانم چقدر گذشت ما را براي حساب و كتاب به صورت انفرادى بردند. اول آقاي محمدي را بردند، نمى دانم با او چه كار كردند اما زمانى كه نوبت من رسيد و به قول آنان اعتراف ننمودم اول با نصيحت و سپس با سيلى و لگد از من حسابى پذيرائى كردند. البته واقعا منظور شكنجه گران را از اعتراف نمي دانستم، چون هر چه كرده و يا گفته بوديم، همه را در همان مرحله تحقيقات و در اطلاعات كشورى گفته بوديم و يا در واقع چيزى براى گفتن نداشتيم، اما به قول آقاي محمدى شياطين چه نوع اعترافاتى و يا مسائلى مطرح مى نمودند كه روح ما از آن خبر نداشت؟

واقعا اعتراف به صورت رازى در آمده بود و اينكه به چه چيز و چگونه اعترافى داشته باشيم تا نظر شكنجه گران را تامين نمايد، اما نشد.

يكى دو روز بعد دوباره جهت حساب و كتاب و يا اخذ اعتراف احضار شديم. اين بار نيز با زدن شلاق و سيم كابل به كف پاها تا حدي كه امكان راه رفتن نبود ما را شكنجه دادند، اما نتوانستند از ما اعتراف بگيرند.

مرحله سوم و در چند روز بعد به داخل اتاق بزرگى كه احساس مى كردم در طبقه پايين است، ما را بردند. ابزار و آلات پيشرفته شكنجه و آزار بدنى به صورت اتوماتيك تعبيه شده بود البته اينكه با ما چه كردند و چه ديديم و چه شد، خدا مى داند وهمين بس كه ترسيم تصوير آنچه كه شد در ذهنم به هيچ صورت نمى گنجد.

فقط از خداوند سبحان مى خواستيم كه هيچ انسانى را به اين محل نكشاند و استغفار مى نموديم. چند روزى گذشت، سپس مرحله چهارم حساب و كتاب شروع شد. شكنجه و آزار شايد از بدترين نوع خود بود. يعنى با وارد كردن شوكاهاى برقى به مغز براى اولين بار با اين روش شكنجه مواجه شده بوديم، احساس مى كردم به محض وارد نمودن شوك از هر دو طرف و داخل گوشهايم خون فوار مى زند كه البته در اين روش فقط مدت زمان كوتاهى مقاومت و در هر مرحله شوك بيهوش افتاده و تا زمانى اصلا نمى فهميدم كه بر سر ما چه آمده است. به هر حال اين روش چندين بار تكرار شد.

سپس روش ديگر كه به شكل ديگرى بود را به كار گرفتند. كه با بستن مچ هر دو پا به ميله اى بالا كشيده مى شديم و پس از مدتى سرا پايين قرار دادمى شديم تا آنچه كه در شكم و معده بود بيرون ريزد و بعضا خون از دهانمان بيرون و جارى مى شد. در آخرين بار كه جهت حساب و كتاب و يا شكنجه برده شديم. ابتدا آقاي مـحمدي را بردند. نمى دانم با وى چكار كردند اما زمانى كه نوبت به من رسيد، جايگاه عليرضا را آن چنان غرق در خون ديدم، كه به نظر مى رسيد شهيدش كرده اند. كاملا از آن ميز و يا تخت و يا هر چه كه گفته مى شد خون هاى تازه مى چكيد پس از بردن من در جايگاه و پاى ميز محاكمه احساس مى كردم كه آخرين لحظات حيات من است و مرگ من قطعى است. البته اينكه چه شد و چه كار كردند نفهميدم اما آنچه كه بعدا و در اتاق و يا سلوك خود متوجه شديم اين بود كه از تمام بدن احساس درد مى كردم و كاملا دچار ضعف شده بودم، گويا جنازه اى بيش نبودم. پس از اين شكنجه كه احتمالا آخرين مرحله شكنجه ها بود، تا مدت زمان حدودا سه روز از اعمال شكنجه خود دارى نمودند. البته به طوري كه بعدا متوجه شديم چون قرار بود قريبا به دادگاه برده شويم شايد علت توقف شكنجه به همين منظور بوده باشد.

پس از حدود سه يا چهار روز كه تقريبا توان سرپا ايستادن داشتيم، به دادگاه ويژه روحانيت برده شديم. پس از ورود در دادگاه در حالى كه پدر و مادرم نيز حضور داشتند به محض ديدن پدرم سعى كردم ايشان مرا نبينند، لذا خود را پشت سر مامورى كه ما را آورده بود، مخفى شدم. اما پدر مرا ديد تمايل برخورد و سلام عليك با هيچ يك از آشنايان و نزديكان حتى پدر و مادر را نداشتم و يا اينكه نمى توانستم و يا شايد اجازه نداشتم كه وضعيت خود را براى آنان تشريح كنم. لذا سكوت كامل را اختيار نموديم. پس از حضور در دفتر آقاي سليمى كه قاضى دادگاه بود. چهار مورد اتهام اعلام شد، به ترتيب:

ا- مرتد شدن

2- محارب با خدا

3- مفسد فى الارض

4- رابطه با آمريكا و اسرائيل

به هر حال اينكه چطور و چگونه از خود دفاع كرديم و چه گفتيم. نمى دانم اما فقط مى دانم از خداوند كمك خواستم. آقاي سليمى قاضى دادگاه حكم بازداشت موقت و انتقال به زندان (اوين) را صادر نمود. پس از صدور حكم با وجودى كه حكم دادگاه صادر شده بود، مجددا با همان مامورين به شكنجه گاه قبلى منتقل شديم. گويا آقايان شكنجه گران هنوز هم متقاعد نشده و يا به قولى از شكنجه دادن ما سير نشده بودند. مرحله ديگري از شوك برقى مغزى انجام و سپس به زندان "اوين" انتقال يافتيم.

منتقل شدن به زندان اوين

 

پس از انتقال به زندان "اوين" گويا در دنياى ديگرى قدم نهاده بوديم. به اين معنا كه از جهنم به بهشت آمده ايم. چون حداقل از آن شكنجه ها و آزارهاى بدنى شياطين شكنجه گر، راحت شديم. به لحاظ بدني تا حدى ضعيف و نحيف وآسيب ديده بوديم كه تقويت و يا ترميم آسيب ديدگي ها مدت زماني به طول انجاميد در زندان اوين افراد متفاوتي از هر قشر و گروه وجود داشتند، اما حوصله معاشرت و گفتگو با كسى را نداشتيم. پس از مدت زمانى پدر و مادرم به ملاقاتم آمدند. گرچه تمايل چندانى به ملاقات نداشتند اما به هر حال با ملاقات والدين در ضمن صحبت هاى ايشان تقريبا متوجه شدم كه پدر مقدارى متعادل به نظر مى رسد، گرچه هيچ گونه اعتنا و توجهى به ملاقات يا بحث هاى پدر نداشتم. چندي بعد پدر آقاي محمدى نيز به ملاقات من آمد ضمن مقدمه چينى اظهار داشت اگر شما را به دادگاه احضار نمودند شخصا همه چيز را به عهده بگيريد تا زمينه آزاد شدن عليرضا فراهم شود. البته به قول خودش قول مردانه داد كه پس از آزادى محمدى، زمينه هاى آزادى مرا نيز فراهم كند. گرچه اعتمادى به قول و قرارهاي مردانه آن نداشتتم اما قلبا دوست داشتم تا آقاي محمدي هر چه زودتر آزاد شود به دو دليل: اول اينكه خاطره روز دستگيرى من و آقاي محمدى و آن حالات عاطفى دختر بچه چهار ساله آقاي محمدي كه سعى داشت پدرش را آزاد كند، در ذهنم مجسم و تداعى شد. ثانيا احساس مى كردم كه پدر آقاي محمدى هنوز هم به فرزندش علاقه مند است. لذا به پدر محمدى قولى دادم كه وقت حضور در دادگاه تمامى مسئوليت ها را شخصا به عهده خواهم گرفت. و اعلام خواهم كرد. كه آقاي محمدى را من فريب داده ام (توضيحا اينكه آقاي محمدى از قول و قرارهاي من و پدرش كاملا بى اطلاع بود).

به هر حال پس از حضور مرحله دوم در دادگاه مسئوليت تمامى قضايا را به عهده گرفتم كه بر اساس حكم دادگاه آقاي محمدى حدودا پس از سه ماه زندانى، با قرار وثيقه آزاد شد.

تقريبا در پنجمين و ششمين ماه زندانى در "اوين" آثار شوكهاي برقى مغزى تاثيرات خود را نشان داد، به نحوي كه در زندان چندين بار دچار اختلالات مغزي شده و بى هوش مى شدم. حالات روانى مزبور تا حدى خطرساز به نظر مى رسيد كه زندانيان "اوين" اختلالات موجود و خطرهاى ناشى از آن را به دادگاه اطلاع دادند كه پس از حضور مرحله سوم در دادگاه و در حالى كه تعدادي از آقايان دوستان و آشنايان قبلى كه در جمع آنان آقاي دكتر "حكاكيان" ملعون نيز حضور داشت- كه البته بعدا متوجه شدم كه سبب حضور آنان اداي شهادت عليه من بوده- پس از صدور قرار وثيقه به ميزان سى و پنج ميليون تومان از زندان آزاد شدم. به هر حال عوارض آن شكنجه ها و اختلالات مغزى تا هنوز هم در مغز و اعصابم بروز مي كنند و ظهور دارند.

سفر مشهد همراه پدر و مادر

 

سال 1377 پس از صدور قرار وثيقه و آزادى از زندان و به جهت بروز عوارض مغزى ناشى از شوك هاى برقى، وضعيت روحى و جسمى مناسبى نداشتم. و پدر نيز كه تقريبا متعادل تر شده بود، تحت نظر درمان مستقيم پدر قرار گرفتم به نحوى كه بهبودى نسبى حاصل گرديد. در اين مقطع زمانى خاص پدر تصميم داشت تا ترتيب اعزام من را جهت پيگيري و دنبال ادامه تحصيل و اخذ مدارك پزشكى به خارج از كشور بدهد، اما مشكل عمده كه وجود داشت و يا سد راه تصميم گيرى پدر بود همان مورد خاص يعنى تغيير جهت و عقيده بود به نحوى كه راهى را كه انتخاب كرده بودم، بدون بازگشت مى ديدم به هر حال والدين به حسب معتقدات شيعى خود شايد تنها راه حل مسئله را در اين ديدند كه به مشهد مسافرت كنيم و به زيارت امام رضا (ع) برويم و از حضرت بخواهند تا تغييرات روحى و عقيدتى در من بوجود آورد. البته برنامه مسافرت به مشهد و برنامه ريزى خاص و به شرح فوق به نحوى بود كه من از ماهيت سفر به مشهد بى اطلاع بمانم. لذا تحت عنوان مسافرت به مشهد و رفع خستگى هاى روحى و رواني پس از اينكه مقدمات سفر فراهم شد، به مشهد عزيمت كرديم.

پس از حضور در مشهد، روزي به منظور زيارت مرقد امام رضا، در مرقد حضور يافتيم. مادرم حلقه زنجيرى داشت كه خواست آن را به گردنم بيندازد و سپس به پنجره فولادى ببندد كه با اين ترتيب از تصميم مادرم متوجه شدم كه مى خواهند با بستن زنجير دور كردن من تقاضاى شفاعت نمايند كه با ديدن اين صحنه و تصميم مادرم بي نهايت متاثر شدم و گفتم كه مادر مگر من سگ هستم كه با انداختن زنجير به دور گردنم مرا به اين پنجره مى بنديد.

بالاخره هر چه گفتم كه مادر! شما دكتر و روشنفكر هستيد، اين عقيده درستى نيست، اما مادر گفت كه بچه جان سگ امام رضا بودن افتخار است. به هر ترتيبي كه شد مقاومت كردم اما چون احساسات و عواطف مادرى طورى بر من غالب شده بود مقاومت را بيهوده مى ديدم، با ناراحتى گفتم اى امام رضا اگر تو معجزه مى كنى، پس همين الان نفسم را بگير تا از شر مادرم راحت شوم. مادر با ديدن اين صحنه تغيير موضع داد.
به هر حال بعد
از آن از مادرم جدا شدم و نفهميدم كه چكار كردند و چگونه زيارت كردند. من درگوشه اى قرار گرفتم و با قرائت چند آيه از قرآن كريم از خالق امام رضا تقاضا كردم تا به حرمت تمامى بندگان نيك خود كه البته شامل امام رضا نيز مى شد خواستم تا ما را هدايت كند. با اين ترتيب زيارت در مشهد پايان و به تهران مراجعت نموديم.

پس از مراجعت به تهران و اينكه تقريبا وضعيت روحى مناسب ترى داشتم و در كنار خانواده احساس آرامش بهتري مي نمودم. مجددا حضور دكتر"حكاكيان" يعني آن اسطوره خبائث و رضالت در فضاى خانواده مان سايه انداخته وى در قالب جبران اشتباهات گذشته با ايجاد ارتباط با خانواده و من، با ابراز محبت كردن به من و روي خوش نشان دادن يك قبضه سلاح كلت كمرى به من داد و گفت چون دشمن دارى به دردت مى خورد و قول مردانه داد تا در فرصت مناسب جواز كلت را برايم بياورد. اما بعدا متوجه شدم گويا اين دكتر بى وجدان در نظر داشت با دادن كلت به من، مرا مرتكب جنايت كند و يا احيانا اگر با كلت دستگير شدم، حداقل به جرم من چيزى اضافه شده باشد.

توضيحا اينكه برادر عزيزم شهيد عليرضا محمدي زمانى كه مورد اصابت گلوله قرار گرفت و وى را به بيمارستان انتقال مى دادم در آن حالت به من گفت كه از موضوع دادن كلت توسط دكتر به من و از منظور وى مطلع شده و در فرصتى مناسب كلت را كه داخل داشبورد ماشين بوده برداشته و در محل امنى مخفى كرده پس از سفر مشهد و مراجعت به تهران و مدتى بعد كه تقريبا از بيكاري و خانه نشينى كلافه شده بودم به اتفاق عليرضا تصميم گرفتيم به منطقه كردستان مسافرتى داشته باشيم.

پس از حضور در كردستان در چهار جاي مختلف با لباس روحانى شيعى به ايراد سخنرانى پرداختيم. غافل از اينكه اطلاعات در تمام موارد ما را تحت نظرداشت و سخنرانى هاى ما توسط عوامل اطلاعات ضبط مى شود. پس از اجراى برنامه سخنرانى هاى مزبور و اينكه احساس كرديم كه گويا اطلاعات تشخيص داده و ما را غده ي سرطانى مي دانست در چند مورد در صدد دستگيرى ما بر آمدند. چون وضعيت را نامناسب و نا امن ديديم، لذا به تهران مراجعت كرديم.

در تهران نيز كه گويا برنامه ريزى هاى اطلاعات كامل شده و دستگاه هاى اطلاعاتى در چند مورد تحت نظر قرار دادن در تعقيب ما در صدد دستگيرى و يا ترور ما بودند. ما نيز مساله را دريافته بوديم كه دستگيري و ترور ما قطعى شده است. لذا از حضور در منزل پرهيز و بعضا در منازل آشنايان و اطرافيان اقامت مى نموديم.

شهادت عليرضا محمدي

 

پس از مراجعت از كردستان، يك روز بعد از ظهر و در حالى كه با ماشين شخصى به اتفاق عليرضا محمدى قصد عزيمت به كرج را داشتيم، در حوالى ميدان وليعصر تهران احساس نموديم كه ماشين اطلاعات ما را تعقيب مى كند. پس از دور زدن و رد گم كردن از ميادين شهر تهران، از طريق راه هاى حاشيه اي ديگر به جاده كرج راه يافتيم. از آنجائى كه دستگاه هاى اطلاعاتى هماهنگ كرده بودند، در حين حركت در جاده كرج متوجه شديم كه با قرار دادن يك دستگاه اتومبيل، جاده مسدود شده است. لذا بلافاصله به سمت تهران با سرعت زيادى حركت نموديم. پس از پيمودن مسافت كوتاهى يك دستكاه اتومبيل پاترول كه به ما نزديك شده بود، به سوى ما تيراندازى كردند كه عليرضا محمدى مورد اصابت گلوله از ناحيه پشت و قفسه سينه قرار گرفت ماشين را به حاشيه و بغل جاده كشانيدم، اطلاعاتى ها كه فكر مى كردند گلوله ها به ما اصابت كرده است، با همان سرعت و به سمت تهران به حركت خود ادامه دادند.

عليرضا سخت مجروح شده و دچار خون ريزى شديد بود. و او را به بيمارستان لبافى نژاد انتقال دادم، كه حدودا ساعت سه بعد از ظهر بود كه به اتاق عمل منتقل شد. اما اقدامات پزشكي مؤثر واقع نشد و حدود ساعت 12 شب عليرضا محمدى به درجه رفيع شهادت نائل آمد. «انا لله و انا اليه راجعون».

پس از شهات برادر محمدي با توجه به شرايط خاصى كه داشتم، امكان حضور در مراسم تشييع جنازه و تدفين نيافتم (البته تشييع جنازه چندانى صورت نگرفت) تا اينكه يكى دو روز بعد بطور مخفيانه به منزل پدر شهيد محمدى رفتم نگاه ها، برخوردها و خاصا اظهارات پدر شهيد محمدى به گونه اي بود كه مرا عامل كشته شدن عليرضا مى دانستند، اما شخصا عقيده ديگرى داشتم و اينكه معتقد بودم به اينكه مشيت خداوندي و يا تقدير چنين بود كه آقاي محمدى شهيد شود.

پس از شهادت او به عنوان يك برادر و يا دوست و يا همفكر در اين دنيا يار و غمخوار ديگرى نداشتم.

شهادت ارسطو راد مهر

پس از شهادت عليرضا محمدي و اينكه شديدا تحت تعقيب دستگاه هاى اطلاعاتي بودم، معمولا به صورت مخفى در منازل اطرافيان و آشنايان به سرمى بردم. و از حضور در منزل و خانواده خوددارى مى كردم. با توجه به اين كه والدين تا حدي عصبى و خشن شده بودند كه شايد مى خواستند تا هر چه زودتر توسط اطلاعات دستگير و يا به قولى از شر من راحت شوند و اينكه اطلاعات نيز شديدا به دنبال دستگيرى و يا ترور من بود. در چنين شرايط و مقطع زمانى خاص تنها كسي كه تقريبا تنها ياور من بود، تنها برادرم (ارسطو) بود. البته با وجود اينكه ايشان به لحاظ فكرى و عقيدتى با من هم عقيده نبود اما به جهت عواطف فطرى و برادرانه به قول معروف هواى من را داشت، تا اينكه يك روز اين چنين اتفاق افتاد:

جهت گرفتن مجموعه اى كه تحت عنوان "نسل سوخته" پيرامون عقيده جوانان نسل بعد از انقلاب جمح آورى كرده بودم كه مقدارى از آن را در زندان و بخشى ديگر را نيز در زمان اختفاء و فرارى بودن نوشته بودم، به موسسه انتشاراتى سروش مراجعه نمودم تا چنانچه مجموعه مزبور چاپ و آماده شده است، آن را بگيرم.

گويا ايشان (ارسطو رادمهر) متوجه شده بود كه تحت نظر اطلاعاتى ها و يا در دام افتاده ام. ايشان كه از حضور من در انتشارات سروش با اطلاع بود. به اتفاق آقاي دكتر (هدايت) كه البته و احتمالا تصادفى به همراه ايشان آمده بود، به مؤسسه آمدند و به طور سراسيمه گفت: اطلاعاتى ها دنبال تو هستند. كه بلا فاصله سوار ماشين شده و حركت كرديم. اطلاعاتى ها كه ما را ديده بودند، ما را تعقيب مي كردند و در حالى كه سمت جاده قم و در حركت بوديم، پس از پيمودن مسافتي زياد بالاخره ماشين اطلاعات كه احتمالا دو كابين و بى سيم دار بود، به ما نزديك شده و به سوي ما تير اندازى كرد. در اين حادثه برادرم از ناحيه سر و گردن مورد اصابت گلوله قرار گرفت. با نگاه به برادرم كه شديدا خونريزى داشت، متوجه شدم كه ايشان پس از اصابت گلوله، در جا شهيد شده اند.

«انا لله و انا اليه راجعون»

با اين ترتيب پس از شهادت برادرم، با همان ماشين به درب منزل رفتم و از طريق آيفون، پدر را در جريان حادثه شهادت ارسطو قرار دادم و سپس به خاطر ترس از پدر، از آنجا رفته به نحوى كه حتى امكان حضور در مراسم تشييع جنازه و تدفين برايم ممكن نشد.

پس از شهادت برادرم ارسطو و اينكه در اين دنيا حتى يك نفر به عنوان يار و ياور در تهران را نداشتم و در چنين شرايطى تصميم گرفتم از طريق مرز تركيه به خارج از كشور بروم. اما به جهاتى سفر مزبور محقق نشد كه ناگزير شدم به كرمانشاه بروم. پس از چند ماهى مجددا در كرمانشاه دستگير و به زندان افتادم. كه البته شرح حال آوارگى و دستگيري و زندان در كرمانشاه داستانى طولانى دارد كه از حوصله و مجال و بحث در اين مجموعه فراتر و يا شايد ضرورتى براى شرح و بيان آن نمى بينيم. توضيحا اينكه واقعه شهادت برادرم سه روز قبل از زمان برگزارى مراسم عقدش اتفاق افتاد چون قرار بود روز بيست و نهم مراسم عقد باشد، اما برادرم در بيست و ششم شهيد شد.


پنجشنبه سوم آبان 1386 |
 

دنباله کتاب چرا سنی شدم

دستگيرى در كرمانشاه و زندان مجدد

 

پس از واقعه شهادت برادرم ارسطو آن چنان تهران را تنگ و محدود مى ديدم كه در خانواده نيز جايي نداشتم، لذا پس از مدتى به كرمانشاه عزيمت كردم كه از آن طرين به كردستان سفر داشته باشم، البته اينكه در كرمانشاه چطور و چگونه و چه كردم، بحث جداگانه اى است كه نياز به بيان و شرح ندارد. لذا فقط مختصرا اشاره مى كنم به اينكه وضعيت بسيار سخت و شرايط تا حدى ناگوار بود كه خدا مى داند و بس. به هر حال حدود چند ماهى گذشت در منزل خانواده اى بودم كه از شانس بد من بين شوهر و همسر خانواده اختلاف و ناسازگارى وجود داشت. روزى همسر خانواده كه با شوهرش دعوايش شده بود به اطلاعات زنگ زده و اطلاع داده بود كه شوهرش به يك نفر فراري پناه داده و گفته بود كه فرارى مزبور هم اكنون در خانه است. مامورين اطلاعات به منزل ريختند و مرا دستگير كردند. با اين ترتيب فصل ديگري از گرفتاري و شكنجه و آزار بدنى و زندان آغاز گرديد.

مدتى در اطلاعات و زندان "ديزل آباد" كرمانشاه نگهدارى شدم سپس با هواپيما به تهران منتقلم كردند. در همان جايگاه اوليه يعنى اطلاعات كشورى و آن شكنجه گاه لعنتى انتقال يافتم. پس از انتقال به شكنجه گاه اين بار نيز شديدتر، خشن تر و بدتر از دوره قبل تحت شكنجه و آزار بدنى قرار گرفتم كه شايد گفتن يا شنيدن آن موى بدن هر انسانى را راست مى كند. مدت حدودا شايد سه ماه تحت شكنجه قرار داشتم. سپس به دادگاه ويژه روحانيت معرفى شدم كه به موجب حكم دادگاه مجددا به زندان "اوين" انتقال يافتم و سپس به زندان قصر تهران اما به علت سخنرانى در زندان به زندان مركزى اراك تبعيد شدم و در آخر باز مرا به زندان "اوين" بردند.

پس از اينكه مدتى گذشت، آن دكتر ملعون يعنى حكاكيان، اين بار تحت عنوان ديدار ملاقات با من، به زندان آمد سپس با بر قراري ارتباط با خانواده، فضايى در زندگى من و خانواده سايه انداخت اين بار دكتر ملعون نقشه جدايى من از همسرم را برنامه ريزى كرده بود، به نحوى كه در ملاقات و ديدار با من مى گفت كه همسرت از دادگاه تقاضاى طلاق كرده و متقابلا به همسرم مى گفت كه چون ديگر اميدى به زندگى و بازگشت ندارم. لذا مى تواند از دادگاه تقاضاي طلاق نمايد كه با اين ترتيب و مبادله پيام و ارتباطات متقابل و دو جانبه بالاخره زمينه هاى جدايى من و همسرم را فراهم و بدون اينكه اطلاعى داشته باشم و يا به لحاظ قانونى نسخه هاي ثانى دادخواست طلاق به صورت متعارف و قانونى در زندان ابلاغ شود، دادگاه حكم طلاق را صادر نموده بود.

در زندان با تعدادى از شخصيت هاى روشن فكر زندانى هم بند شده بوديم. در اين مقطع گويا براى من وكيل گرفته بودند، البته نمى دانم چطور و چگونه و پس از چند مورد احضار به دادگاه و دفاع توسط وكيل از من، گويا محكوم به اعدام شده بودم.

حكم اعدام از جانب وكيل به خانواده ابلاغ شده بود اما من تا آن زمان از نتيجه رسيدگي و يا صدور حكم اعدام بى اطلاع بودم، تا اينكه روزى به دادگاه احضار شدم به همراه تعدادى از مامورين بدرقه زندانيانى را به داخل دفتر قاضى برده بودند كه در فضاى دادگاه بين يك نفر روحانى و يك نفر ديگر مشاجره و منازعه صورت گرفت مامورين بدرقه من كه با زدن دستبند به دست من به هم چسبيده بوديم، با باز كردن دست بند جهت مداخله و يا حفظ نظم از من جدا شد و يا به سمت جمعيت ازدحام كننده رفت كه با اين ترتيب من فرصت را مناسب ديدم لذا با استفاده از موقعيت ويژه ازدحام مزبور موفق به فرار شدم كه شايد اين خود مشيت خداوندى بود.

با اين ترتيب پس از حدود نه ماه دستگيرى و شكنجه و زندان موفق به فرارشدم. در ارتباط بعدى با خانواده مطع شده بودم كه حكم طلاق صادر شده، نزد همسرم رفتم اما ايشان گفت: بخاطر رضاى خدا در زندگى آرام وي دخالت نكنم لذا با وجود داشتن فرزند و آن شرايط خاص، صرفا بخاطر اينكه همسرم بتواند زندگى راحتى داشته باشد، براي هميشه دفتر زندگي مشترك خود و همسرم را بستم.

پس از فرار از زندان از سال 1378 تا به حال زنده هستم، البته ارتباط با خانواده به كلى قطع شده و چنانجه در مواردي ارتباط تلفنى با والدينم برقرار نمايم خصوصا پدرم به هيچ وجه تمايل صحبت، كردن با من را ندارد كه با اين ترتيب تنهاى تنها در اين دنياي فانى مانده ام.

آوارگي و دربدري و ترور در پاكستان

 

پس از رهايي در زندان به نحوي كه در بخش قبلى به آن اشاره شد و اين كه ديگر نه جايى داشتم و نه مكانى و با وجود شرايط بسيار سخت، اين بار نيز ترجيح دادم به بلوچستان ايران و يا بلوچستان پاكستان عزيمت كنم. كه به هر حال طى سفري به پاكستان رفتم. اين كه به چه صورت و چگونه به پاكستان رسيدم، خود حكايت و بحثى طولانى دارد.
فقط
اين را مى توانم بگويم كه تا رسيدن به پاكستان شرايط بسيار سختى را پشت سر گذاشتم.

پس از ورود به پاكستان و نداشتن آشنا از يك طرف و عدم آشنايى با زبان اردو و همچنين شرايط حكومتى طالبان و بحث طالبان افغانستان و جنگ آمريكا و شبكه القاعده كه فضا نامناسبى در پاكستان ايجاد كرده بود، بر مشكلاتم افزوده شد و باعث گرديد تا در هر مدرسه ديني كه مى خواستم ثبت نام كنم، از پذيرش من خوددارى نمايند و حتی در مواردى از راه دادن من به مساجد كه قصد استراحت داشتم، جلوگيري و ممانعت مى كردند، خصوصا عدم آشنايى به زبان اردو و بلوچى شرايط سخت و ناگوارى را بر من تحميل كرده بود.

به اين ترتيب و بعضا گاهى اتفاق مى افتاد در طول شبانه روز حتی يك لقمه نان نمى خوردم و شبها در طول ترددهاي مرزى البته مرز ايران و پاكستان در جنگلها و بيابان ها تنها و با حيوانات وحشى امثال روباه و شغال و كرگ، همنشين و هم قرين بودم.

به هنگام ترددهاي مرزي در مناطق مرزى بلوچستان ايران اين احساس را داشتم كه اطلاعات همچنان دنبال من باشد و شايد خطر اطلاعاتى ها از گرگها وحيوانات نيز بيشتر بود، مدت زمان بسيار طولانى را به اين ترتيب سپري كردم، تا اينكه از پاكستان با يكى از دوستان قديمى خود در تهران تماس تلفنى برقرار و وضعيت خود را براى وى بازگو و نشانى كامل خود را در پاكستان به ايشان دادم. آن دوست قديمى كه خدا پدرش را بيامرزد، خوب و دوستانه عمل كرد.

گويا وي پس از ارتباط تلفنى به جهت اين كه تحت فشار اطلاعات و يا از طريق اطلاعات تحريك شده بود و يا به عبارتى اطلاعات به وى قول داده بود كه درصورت دادن نشانى و يا دستگيرى من صاحب انعام خوبى خواهد شد، بلافاصله نشانى و آدرس را در اختيار آنان مى گذارد، كه اكيپ اطلاعاتى جهت دستگيري و ترور من به پاكستان اعزام مى شوند، غافل از همه چيز يك شب در مسجد مشغول وضو گرفتن بودم. جواني كه شكل و شمايل افغانى داشت در مسجد آمد و با سلام عليك مختصر گفت: شما ايرانى هستيد؟ گفتم بله؛ و خود را معرفى نمودم.

پس از احوال پرسي و اينكه از وضعيت جسمانى خود گله و شكايت داشتم، خصوصا اينكه داروهايم را نيز تمام كرده بودم، بحث دارو را به ميان آوردم. شخص مزبور گفت: جايى را سراغ دارم كه امكان تهيه دارو وجود دارد. لذا جهت تهيه دارو با ايشان از مسجد خارج شديم. يك دستگاه تاكسى در جلو مسجد پارك و دو سه نفر داخل آن نشسته بودند، من به خاطر تاريكى نتوانستم آنها را تشخيص دهم؛ ما نيز همان تاكسى را سوار شديم و طى مسافت محدودى، صداى يك نفر توجهم را به خود جلت كرد كه گفت: آقاي رادمهر از تهران آمده ام تا تو را ببرم. مثل بچه آدم همراه ما بيا.

با شنيدن صداى مزبور كه صداى "فرشيد رادمهر" يعنى عموى من بود، متوجه شدم كه در دام افتاده ام، لذا در داخل ماشين درگيرى بين من و آنها ييش آمد تا بتوانم از ماشين پياده شوم، اما عمويم فرشيد كه مى گفت: پدرت گفته است اگر نيامد جنازه اش را بياوريد، شروع كرد به چاقو زدن به بدن من و در نهايت پاشيدن اسيد بر بدنم، از ناحيه دست و گردن (شاهرگ) و چند نقطه ديگر بدن مجروح شدم. به هر حال به مقاومت ادامه داده و با زدن لگد به گردن راننده، ماشين به سمت ديگري منحرف شد و متوقف شد. در حالى كه از ماشين پياده مى شدم با آنها گلاويز بودم و مقاومت مى كردم، تعدادى از مردم جمع شدند. ازدحام كوچكي ايجاد شد در حالى كه به زبان پاكستانى تسلط نداشتم خطاب به جمعيت حاضر گفتم كه من سنى و اينها شيعه هستند و مى خواهند مرا بكشند. جمعيت حاضر با دخالت و حمايت از من، آقايان را فرارى دادند كه به اين ترتيب موفق به ترور و بردن من نشدند.

پس از فرار آقايان، شخصى مرا به مركز درمانى انتقال و با بخيه زدن جراحات تحت نظر پزشك قرار گرفتم و پس از بهبودى مرخص شدم.

بعد از اتفاق مزبور و ترور نافرجام، دار عارضه هاى مغزى شدم به نحوى كه بطور مكرر دچار اين اختلالات مغزى و بيهوشى مى شدم و شدت عوارض به حدى بود كه مرا ناگزير ساخت به مراكز درمانى جهت علاج مراجعه نمايم. كه البته به جهت مشكل مالى معالجه نشدم.

چندين مورد به مراكز درمانى مراجعه كردم كه آخرين نتيجه آزمايشات و تحقيقات پزشكى بر اين است كه "تومور مغزى" در من فعال شده است كه حتی در يك مورد نيز شيمى درماني شده ام، البته شرح و بيان حالات روحى، روانى و دوران آوارگى و در به درى در بلوچستان پاكستان و ايران خود حكايت و داستان بزرگى است كه اين شمه اى از آن و به صورت خلاصه و اشاره بود.


پنجشنبه سوم آبان 1386 |
 

دنباله كتاب چراسني شدم

حرف آخر

خواننده گرامي!

همانطورى كه اشاره شد به لحاظ عدم وابستگى نگارنده به شخصيت ها، گروه ها و احزاب سياسى در ارائه اتفاقات، نظرات، تحليل هاي شخصي ملاحظات و جهت گيرى هاى سياسى به هيچ وجه مورد لحاظ قرار نگرفته و يا به عبارتى مجموعه مزبور سياسى نيست و از طرفى به جهت محدود بودن سطح آگاهى نگارنده در باب علم فقه يا عدم دسترسى به مؤلفه هاى علمى فقهى، سعى شده است از هر گونه ابراز عقيده و نظر علمى و فقهى كه احتمالا سؤال بر انگيز و يا سوء تفاهماتى را به دنبال داشته باشد، پرهيز شود و اين مسئله نيز مورد توجه خاص قرار گرفته كه در همه احوال جانب احتياط و اصل امانت دارى در بيان و شرح مطالب و ارائه نظرات و تحليل ها مراعات گردد كه با اين بينش و طرز تفكر اساسى، خلاصه اتفاقات و نظرات و تحليل هاي خود را در سه قسمت به ترتيب زير جمع بندى مى نمايد:

الف) از تولد تا مقطع سنى 13 سالگي:

همان طورى كه در بخش هاى قبلى اشاره شد، بنده از خانواده اى شيعه هستم و پدر و مادر هر دو پزشك هستند. پدرم جراح و متخصص مغز اعصاب و مادرم جراح و متخصص قلب و عروق مى باشند و هر دو نيز استاد دانشگاه هستند.

تا جائى كه به خاطر دارم به لحاظ عدم حضور پدرم در خانواده و رفتن به خارج از كشور به مدت زمان طولانى، از همان كودكى تحت تعليم و تربيت مادرم بودم. و خانواده مادريم خانواده اي متعصب شيعى هستند كه اصطلاحا از سادات حسين مى باشند.

در عرصه و ميدان علوم حوزوى تا رسيدن به رتبه "حجت الاسلام" شدن و معمم شدن و در حوزه علميه فيضيه قم و به طور همزمان تحت شديدترين بمباران هاى تربيتى و عقيدتي نيز قرار داشته ام كه بر اين اساس به ملاحظات و معتقدات شيعى آگاهى و پايبندى و تعهد خاصى نيز داشته ام.

در مقاطع تحصيلات اعم از دانشگاهى و حوزوى به ويژه در فراگيري علوم حوزوي به نحوى كه در بخش هاى قبلى نيز اشاره شد، يكى از طلبه هاى بر جسته و شاخص در حوزه ي علميه قم و دانشجوي ممتاز و موفق در محيط دانشگاه بودم. به شهادت كارنامه درخشان حوزوي، همواره مورد تاييد اساتيد در حوزه علميه قم، (مركز مديريت) نيز بوده ام كه به لحاظ داشتن وجه تمايز و برجستگى خاص در بين طلاب و محيط علمى اعم از حوزه و دانشگاه به عنوان يك طلبه برجسته و شاخص در دانشجوى ممتاز و موفق مطرح بودم.

در ميدان مباحثات، مناظرات، ايراد سخنرانى و روضه خوانى در مناسبت هاى مختلف نيز حضور فعال داشته ام.

ب) تغيير مذهب و عقيده:

انحراف جهت و عقيده و تغيير مذهب شيعى و انتخاب مذهب اهل سنت در بخش رويكرد اساسى و يا مشخصا پشت كردن به مذهب شيعى و پيوستن به مذهب اهل سنت با توجه به توصيف و تعاريف خاصى كه به آن اشاره شد؟ گرچه در اوايل يافته هاى علمى و تحقيقى چندان مهم نميپنداشتم اما تا همين حد مى باشد كه اعلام كنم عامل اصلى رويكرد اعتقادى من تنها درك واقعيت هاى دينى و مذهبى و رسيدن به حقايق و واقعيت ها بود نه چيزى ديگر.

ج) تحليل نهائى:

خواننده ي عزيز؛ خراهر و برادر مسلمان، هموطن، پدر و مادرم خطاب به همگى شماها اين سؤال را مطرح مى كنم و از شما مى پرسم:

چه عاملى و يا چه شخصيتى و چه هدفى بوده كه توانسته اينگونه شخصي مانند مرا كه زمانى حجت الإسلام بودم، زمانى يكى از بهترين روضه خوان ها بودم كه در گرياندن و سرگرم كردن مردم بسيار موفق و نامدار بودم و... و خلاصه شخصى مثل من كه يك شيعه سرسخت بودم، چه چيزى سبب شد كه با چرخش 180 درجه اي تغيير مذهب و عقيده دهم و با پشت كردن به مذهب شيعه، اين بار آگاهانه مذهب اهل سنت را برگزينم؟

كدام فيلسوف، مفسر و تحليل گر و كارشناس مسائل اعتقادى و يا غير اعتقادي است كه بداند چه عامل و انگيزه اي باعث مى شود تا يك جوان تحصيل كرد دانشگاهى كه به فاصله يك قدمى پزشك شدن قرار گرفته و به لحاظ زندگى خانوادگى نه تنها احساس هيچ گونه كمبودى نداشته، بلكه در سطح بسيار مرفه و ممتاز نيز به سر مى برده با داشتن پدر و مادرى تحصيل كرده، روشنفكر، دكتر و استاد دانشگاه، خلاصه با داشتن يك خانواده ي آگاه و يك زندگى مرفه، به تمامى اينها پشت كرده و راه ساده زيستن و آوارگى را به خاطر آرمان و عقيده جديدش پيش بگيرد؟

 چه چيزي سبب شده كه اين جوان به اين زندگى حقيرانه و ساده اما با اين اعتقاد و باور جديد، افتخار نمايد و نه تنها براى زندگى گذشته و رفاه ظاهرى خم به ابرو نمى آورد بلكه از آن گذشته ي ننگ و تاريك استغفار مى كند؟ خوانندگان گرامى! شايد پاسخ دادن به اين پرسش ها براي فلاسفه، مفسران، انديشمندان، تحليل گران، صاحب نظران مسائل اعتقادى و يا غير اعتقادي كه مى خواهند از زاويه منطق و استدلال و يا به طريق علمى و تحقيقى پاسخگويى نمايند، شايد مشكل به نظر برسد اما من طلبه و حجت الاسلام سابق شيعى حوزه ي علميه قم و دانشجوى سابق دانشگاه شهيد بهشتى تهران، سنى آواره و بى نام و نشان فعلى، خيلى ساده و راحت به اين ترتيب پاسخ مى دهم:

اول: اينكه چنين شخصى ديوانه است. كه اين نظر والدين، دوستان و اطرافيان شيعى به ويژه اساتيد و علماى حوزه علميه قم (مركز مديريت) مى باشد آنها اعتقاد دارند كه ديوانه ام، اما اشكال اينجاست كه آقايان در ارائه استدلال بحث ديوانگى و اينكه چرا و چگونه ديوانه شده ام و يا عامل ديوانگى ام چيست و كيست تصور مى كنم بلا جواب مانده اند.

ضمن اينكه در بحث و باب ديوانگى شخصا با آقايان اتفاق نظر دارم و يا به عبارتى، اعتراف ديوانگى مى نمايم، مزيدا مجموعه استدلال و منطق خود را در بخش عامل ديوانگى چيست و كيست و چگونه ديوانه شده ام اين طور مطرح و تصريح مى نمايم.

عامل؛ نيرو و قدرتى كه توانست واقعيت ها و عدم واقعيتها، صداقت ها، و دروغ ها، مثبت ها و منفي ها، شعار دادن ها اما عمل نكردن ها، ابراز محبت كردن اما عمل نكردن و اقتدا نكردن ها، به ظاهر گرياندن ديگران اما درد گريه در دل نداشتن ها، ابراز محبت هاى كاذب مصلحتى و مقطعى ها، بازى گرفتن دين و عقيده در هر كجا كه لازم باشد، معامله دين و عقيده با مصلحت هاى دنيوى، دشمن شمردن محبان و مقتدايان واقعى الگوهاى دينى بنا به مصلحت ها، رياست طلبي ها، جاه طلبى ها، افراط و تفريط ها، تشكيك و ترديد ها، فرو ريختن ديوارهاى بلند جهالت، پرده برداشتن از تاريكى ها، آشكار شدن تفاوت ها و فاصله ها، و در نهايت عيان ساختن واقعيت ها را در  قلب و روح من مشخص نمايد. پس اوست عامل ديوانگى و يا مشخصا عامل، قدرت و نيرويى كه ديوانه ام كرد، جز ذات لايزال خداوندى كه كل جهان هستى در قبضه قدرت و حاكميت مطلق اوست، چيز ديگري نبوده و نيست. لذا از اين زاويه و ديدگاه اعتقادى است كه خود را ديوانه نمى دانم و تمام هستى خود را صرف رضاى او و معاوضه و معامله با رضاي او كرده ام و يا به عبارتى همه چيز خود را در گرو رضاى آن عامل ديوانگى مى دانم و از آنچه كه به اصطلاح از دست داده ام نه تنها احساس ندامت و پشيمانى نمى كنم بلكه اگر شايسته و مصداق مقوله معروف "به درويشى قناعت كن كه سلطانى خطر دارد" بوده باشم، به چنين درويشى كه رضاي عامل ديوانگى را به دنبال داشته باشد، مفتخر و بسيار شاكر خواهم بود  كه خداوند سبحان من را به اين درويشى متصل كرد.

از پيشگاه خداوند سبحان، يعنى همان عامل ديوانگى ام، دو تقاضا را دارم:

از خداوند سبحان مى خواهم كه روح سه برادر شهيدم: شهيد محمد رضا موسايى، شهيد على رضا محمدى، و شهيد ارسطو رادمهر را قرين رحمت خويش گرداند.

ب) كساني را كه تا هنوز در دنياى تاريكى جهالت، خرافات موهومات، افراط، تفريط، تشكيك و ترديد غوطه ور هستند به ويژه والدينم را به شاهراه واقعيت هاى دينى و عقيدتى هدايت فرمايد.

چنانچه چند صباح ديگري عمر باقى ماند، نه تنها صبر و ثبات و استقامت عطا فرمايد، بلكه زمانى كه اين ديوانه را مسافر ديار ابدي خواهد ساخت، غفران و رحمت خويش را بدرقه راهش گرداند. ان شاء الله.

در اينجا جا دارد كه از زحمات بى دريغ آبو عبدالله تشكر نمايم.

مرتضی رادمهر

حجت الإسلام سابق حوزه علميه قم

دانشجوى سابق دانشگاه شهيد بهشتي تهران

آواره و گمنام امروز

19/3/1380 - 27 ربيع الاول 1423  هـ . ش

غريبستان

 

تذكر

 

خواننده عزيز، خواهر و برادر مسلمان خطاب به همگى شما:

بنده، مرتضی راد مهر داراى مداركى زنده از قبيل عكس همراه با اساتيد حوزه و دانشگاه و ... مي باشم البته چون از نظر اهلسنت عكس گرفتن جائز نيست اين حقير هم لازم ندانستم مجموعه بايد داراى عكس باشد و كتاب مزبور همواره درد نامه اي است از طرف مولف براى هموطنانم به نسل امروز و فردا كه دنبال حقيقت مى گردند و از فريب و خرافاتهاى مذهب تراشان بى بنياد خسته شده اند تقديم كرده ام و هرگز خود را گمنام نخواهم كرد و بنده براى انجام هر نوع مصاحبه و مناظره در صوت لزوم حاضرم انشاء الله.

كتب و رسائل متعددى در اين زمينه همچون:

ازدواج موقت (صيغه) و پيامدهاى آن در جهان تشيع

تحريف قرآن در دنياى تشيع

آيا شيعه و سنى باهم برادر و برابر اند؟

نسل سوخته (پيرامون عقيده و ايمان نسل جوان پس از انقلاب)

آماده چاپ است كه انشاء الله به دست حقيقت جويانى كه به دنبال حقيقت هستند خواهد رسيد ان شاءالله
پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 |
 

این وبلاگ دنباله کتاب چرا سنی شدم نوشته حجت الاسلام رادمهر می باشد خداوند به آنها که درک صحیح دارند حقیقت را نمایان کند تا از گمراهی ها بسوی نور بازگردند آمین
درضمن ابتدای این کتاب در وبلاگ www.eslamema.blogfa.com می باشد.
باتشکر
www.omar2007179@yahoo.com

 

مطالب اخير

دنباله کتاب چرا سنی شدم

دنباله کتاب چرا سنی شدم

دنباله کتاب چرا سنی شدم

دنباله كتاب چراسني شدم

 

آرشيو مطالب

هفته اوّل آبان 1386

هفته چهارم مهر 1386

 
 

پيوند ها

پایگاه اطلاع رسانی اهل سنت ایران

اسلام اصيل (كتاب چراسني شدم)

اسلام ناب محمدي (عواقب صیغه)

جوانان اهل سنت شهرستان خواف

اهل سنت شهرستان خواف

 

امکانات جانبی

RSS 2.0